گویند همسر مولانادر كنار بستر بیماری او میگریست و برایش چهارصد سال عمر میطلبید.
اما اوپوزخند زنان میگفت: «ما به عالم خاك
پی اقامت نیامدیم؛ ما در زندان دنیامحبوسیم، امید كه...
مولانا جلال الدین بلخی، شاعری که در این
روزگار نام و اندیشه او مرزهای جغرافیایی را درنوردیده است در 604 ه ق در بلخ
متولد شد. 13 سال داشت که رخت سفر بربست و در طول سفر به نیشابور رسید و با عطار
دیداری داشت، او سفر خود را پی گرفت تا اینکه علاءالدین کیقباد او را به قونیه
دعوت کرد. مولانا در قونیه مورد توجه عام و خاص شد. او در آن شهر ماند تا عاقبت پس
از 68سال (قمری) عمر پرتلاطم و تشویش، در ماه جمادیالآخر سال ششصد و هفتاد و دوی
هجری قمری مولانا در بستر بیماری افتاد و وقت عزیمت آن پیامبر عشق و عرفان از زمین
تیره رسید. در همان حال، زلزله نیز بر قونیه در پیچید و روزهای پیاپی زمین را میلرزاند
و طعمه میطلبید. چون مردم از مولانا چاره جستند، گفت: «زمین گرسنه است، دیری نمیپاید
كه لقمه چربی به دست خواهد آورد! و آنگاه آرام خواهد گرفت».
مردی كه سالها قبل زنش را از دست داده
بود،با دختر سه ساله اش ((اميلي))كه خيلي هم او را دوست داشت
زندگي ميكرد، تا اينكه دخترك به بيماري
سختي مبتلا شد. پدر به هر دري زد تا دخترش را درمان كند و حتی
بهترين پزشكان را بالاي سر فرزندش
آورد،ولي در نهايت بيماري جان((اميلی)) را گرفت و او مرد.
از فرداي آن روز پدر در خانه اش را بست
و گوشه گير شد و سر كار هم نرفت. با هيچ كس صحبت نمی كرد و رابطه اش را نيز با
اقوامش قطع كرد. دوستان و خانواده اش خيلی سعي كردند او را به زندگي عادی
برگردانند، اما مرد كاملا منزوی و گوشه گير شده بود و.......تا اينكه يك شب خواب
عجيبی ديد، در خواب ديد
كه داخل بهشت ايستاده و صف منظمي از
فرشته های كوچك، در جاده ای طلايي به سوی كاخی مجلل در حركت هستند در دست هر فرشته
يك شمع روشن قرار داشت و همه فرشتگان كوچك خوشحال بودند، جز يكی از آنها كه غصه
دار بود وشمعش نيز خاموش! مرد جلوتر كه رفت ديد فرشته ای كه شمعش خاموش
است((اميلي)) دختر خود اوست! پدر، فرشته كوچكش را در آغوش گرفت و نوازش كرد و
پرسيد((چرا غمگينی دخترم؟ چرا شمع تو خاموش است اميلي؟)) دخترك بغض كرد و گفت((پدر جان هر وقت
شمع منروشن می شود تو را ميبينم كه
غمگيني و من هم غصه می خورم و اشكهايم فرو می ريزد و شمعم را خاموش می كند و....))
پدر در حالی كه اشك می ريخت از خواب
پريد و به فكر فرو رفت و......
از فردا، ديگر هيچ كس ((پدر اميلي)) را
غصه دار و در حال گريه نديد
نوشته:ادوارد راينر(آمريكا)
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 10:3  توسط زلف سحر
|
روزی مردی عقربی رادیدکه درون آب دست
وپا می زند اوتصمیم گرفت
عقرب رانجات دهد.اماعقرب انگشت اورا نیش زد.مردبازهم
سعی کردتاعقرب راازآب بیرون آورد اماعقرب
باردیگراورانیش زد.رهگذری اورادیدوپرسید: برای چه عقربی
راکه نیش می زندنجات می دهی؟ مردپاسخ داد:این
طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت من این است
که عشق بورزم چرابایدمانع عشق ورزیدن شوم فقط
به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟عشق
ورزیدن رامتوقف نساز.لطف ومهربانی خودرا دریغ نکن حتی
اگردیگران تورابیازارند!!؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 9:37  توسط زلف سحر
|
پروردگارم ... تو همانی
که در سختی ها به تو تکیه می کنم و رو به درگاهت می آورم... تو همانی که آن زمان که
بسیار نیازمند راهنمایی بودم مرا به بنده ای از بندگان صالحت هدایت کردی تا در
محضرش یاد تو همراهم باشد ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... تو شنوایی و بینا ...
تو یی که بر ظلم ظالمان آگاهی و آنان را رسوا می کنی ... می دانم که صبر تو نیز زیاد
است و ما بندگان کم طاقت... خدایا ... تو
خود در این روزگار بندگان شجاع و صالحت را که جماعت ظالم نصایحشان را نیز دیگر تاب
نمی آورند برای ما حفظ کن ... خدایا .. دل از آن توست . دین از آن توست ... این
سرزمین هم از آن توست ... تو خود از دل و
دین و سرزمینت نگهداری کن و در این بازار مکاره بندگان صالحت را برای ما حفظ نما ...
در میخانه ببستند خدایا مپسند كه در خانه تزویر
و ریا بگشایند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 18:39  توسط زلف سحر
|
در یازدهم دسامبر ۱۹۳۱ در شهر “کوچ
وادا” واقع در ایالت “مادیاپرادش” هندوستان
چشم به جهان گشود. او از همان کودکی، روحیه ای سرکش و مستقل داشتو بر این امر پافشاری می کرد که
به جای دریافت دانش و باور از دیگران،خودش، حقیقت را بیازماید.
نامپدری اشو، “راجنیش” است. کنیه ی “باگوان” به معنای “آقا”
و “سرور” را بهابتدای نام وی
افزوده بودند و در کتابها و نوشته ها از او با نام “باگوانشری راجنیش” یاد می کردند (شری، کنیه ای احترام آمیز به
معنای مقدس و بزرگاست). در ﮊانویه ی
سال ۱۹۸۹، اشو به دلیل سوء برداشت های به وجود آمده،کنیه ی “باگوان” را از ابتدای نام خویش برداشت و گفت:
“دیگر مسخره بازی بس است.”
از آن
پس، او را “اشو راجنیش” نامیدند. نام “اشو”
(Osho) از واژه یoceanic”” برگرفته از “ویلیام جیمز”، فیلسوف و روانشناس آمریکایی
به معنای “حل شده در اقیانوس” است؛ واژه ی
“oceanic” در حقیقت به بیان این تجربه می پردازد و “اشو”
به معنای کسی است که اینپدیده را تجربه می
کند. واﮊه ی “اشو” همچنین در فرهنگ کهن “خاور دور”
کاربرد داشته و به
معنای “شخص متبرک و ملکوتی؛ کسی که آسمان بر او بارانگل می
بارد” است. البته اشو در سپتامبر همان سال، “راجنیش” را نیز از نامخود برداشت، زیرا راجنیش نامی برگرفته از مذهب هندو است
و اشو نمی خواستکه نمایانگر فرقه
یا آیین ویژه ای باشد.
در حقیقت، اشو به هیچ سنتی
دلبستگی ندارد. همان گونه که خود در این باره می گوید:
“من
سرآغاز یک آگاهی سراسر تازه هستم. خواهشمندم مرا به گذشته مرتبط نسازید؛ گذشته حتی
ارزش یادآوری هم ندارد.”
اگر چه
اشو در تمام طول عمرش خود را به هیچ دین و فرقه مذهبی وابسته نمی دانست،در تاریخ ۲۱ مارس سال۱۹۵۳ و در سن ۲۱ سالگی به “سامادهی” – رسیدن به روشن بینی
که در آنروح انسان با روح
هستی یگانه می گردد – رسید.
اشو پس از اینکه در سن بیست و
یک سالگی به روشنی رسید، با کسبدرجه ی فوق لیسانس در رشته ی فلسفه از دانشگاه “سوگار”،
تحصیلات خود را به پایان رساندوچندین
سال در دانشگاه “جبل پور” به تدریس فلسفه پرداخت. در همین سالها باسفر به سراسر هندوستان و
برگزاری جلسه های سخنرانی و بحث و گفتگو درشهرهای گوناگون، رهبران مذهبی سنت گرا و باورهای سنتی را مورد پرسش
قرارداد و
با گروههای گوناگون مردم دیدار کرد.
اوبا مطالعه ی بسیار، در مورد هر چیزی که می توانست درک او را از نظامباورها و روانشناسی انسان معاصر
گسترش دهد کنکاش کرد و در اواخر دهه ی۱۹۶۰روش
منحصر به فرد مراقبه ی پویای خود را به وجود آورد. اشو می گوید:
“بارسنتهای تاریخ گذشته و تشویش های
زندگی نوین به قدری بر دوش انسان امروزیسنگینی می کند که او پیش از اینکه به حالت آرامش و بی ذهنی مراقبه
دستیابد
مجبور است به یک پاکسازی گسترده تن دهد.”
اوتصویر ذهنی خویش را از انسان ایده آل امروزی، “زوربای
بودایی” می نامید؛ترکیبی سراسر جدید؛
“دیدار بین زمین و آسمان، دیدار بین مرئی و نامرئی،دیدار
قطبهای متضاد.”
“زوربا” شخصیتی زمینی و اهل خوشگذرانی های
دنیوی است، در حالی که “بودا” نمایانگر روش معنوی است.
اشواز سال ۱۹۶۳ به سخنرانی در دورترین نقاط هند پرداخت و
همچنین روشهایی عملیبرای مراقبه جهت
دگرگونی و پیشرفت معنوی انسانها به وجود آورد.
درنخستین سالهای دهه ی ۱۹۷۰، آوازه ی اشو به گوش غربیها رسید. تا سال ۱۹۷۴،مرکزی در شهر “پونا” تاسیس شد و
دیری نپایید که سیلی از دوستداران او ازغرب به نزد وی در این مرکز رفتند. اشو در طول برنامه های کاری خود از
تمامجنبه
های توسعه ی آگاهی انسان سخن گفت. او عصاره ی [ = چکیده و برگزیده ] هر آنچه را که در راه جست و جوی
معنوی انسان امروزی دارای اهمیت استبرگرفت و آنها را نه بر پایه ی درک ذهنی، بلکه بر پایه ی آزمایش و
تجربه یهستی
گرایانه بنا نهاد.
بهمدت بیش از ۳۵ سال، اشو به آموزش و همکاری با کسانی که
نزد او می آمدند،پرداخت. وی بر این
باور بود که زندگی انسان امروزی بایستی بر پایه یمراقبه
بنا شده باشد، منتها مراقبه ای که با نیازها و حقایق زندگی انسانامروزی هماهنگ است. او شیوه های گوناگون نوینی برای
مراقبه پدید آورد تاهرکس بسته به نیاز
و روحیه ی خویش، آن را برگزیده و با آن کار کند. اوهمچنین
طی همکاری با درمانگران، روشهای جدید درمانی را بر پایه ی مراقبهبه وجود آورد.
در سال
۱۹۸۰و در یکی از سخنرانیهای صبحگاهی اشو، یک هندوی بنیادگرا
او را با چاقو هدفحمله قرار داد که
به دلیل بی کفایتی پلیس این تروریست، از هر گونه شبهه ای مبرا شد.
یکیاز رویدادهای مهم زندگی اشو، مهاجرت وی به آمریکا در سال
۱۹۸۱ بود. دلیلاو
برای سفر به آمریکا، درمان بود، اما به علت وجود پیروان بسیار درآمریکا، تصمیم گرفت که آنجا بماند. مریدان اشو یا به
عبارتی “سانیاسین” ها(Sannyasins)بدین منظور در نقطه ای دورافتاده در ایالت “اوریگون”،
زمینهایی را خریداری کرده و طی مدت ۴ ماه شهری به نام “راجنیش پورام” (Rajneeshpuram)در آنجا بنا نهادند.
بسیاری
از مردم محلی از ایجاد چنین مرکزی در بین خودشان به دلیل تفاوتهای دینی وفرهنگی خشنود نبودند. بازتاب این ناخرسندی به صورت ندادن
مجوز احداث ساختمان بهجانبداران اشو نمود
پیدا کرد. ساختمان هایی بدون کسب مجوز در مزرعه برپا شد وهنگامی که مقامات رسمی، از این ساخت و سازها جلوگیری
کردند، اداره ی آنهابوسیله ی افراد
ناشناسی به آتش کشیده شد.
محبوبیت
اشو به طور روزافزون در آمریکا افزایش یافت و سیلافراداز
دورترین نقاط این کشور به سوی “راجنیش پورام” که به عنوان یک مرکز معنوی شهرت
یافته بود، سرازیر شد.
امااین امر به مذاق دولتمردان آمریکا خوش نیامد. آنها از
افزایش محبوبیت اشونگران بودند، زیرا
اشو کلیه ی ارزشهای جامعه ی آمریکا را زیر سؤال برده وراهی
جدید پیش روی انسانها قرار داده بود. از این رو دولت آمریکا بر آن شدتا به هر ترتیب از شر اشو رهایی یابد. این مساله تا
بدانجا پیش رفت کهوزیر دادگستری وقت
آمریکا، نابودی کمون “باگوان” را مهمترین اولویت خودقرار
داد.
آنهادر نهایت در سال ۱۹۸۶ اشو را به دروغ، متهم به شکستن قانون مهاجرت
کرده واو را دستگیر نموده و به دادگاه کشاندند. در
پی این رخدادها، اشو مجبور بهترک خاک آمریکا و
بازگشت به هند شد.
اشویک نویسنده به معنای رایج کلمه نیست. او تاکنون خود هیچ
کتابی ننوشته است. کتابهای نشر شده به نام اشو که شمار آنها به
بیش از ۶۰۰ عنوان می رسد، درحقیقت،
نسخه برداری از سخنرانی های وی هستند. حدود هفت هزار سخنرانی ازاشو بر روی نوار کاست و هزار و هفتصد سخنرانی بر روی
نوار ویدئو ضبط شدهاست. اشو پرفروش
ترین نویسنده در هند به شمار می آید. سالانه بیش از یکمیلیون
نسخه از کتابها و نوارهای اشو در هند به فروش می رسد. کتابهای اوبه نوزده زبان زنده ی دنیا ترجمه شده است.
روزنامه
ی “Sunday
Times” چاپ انگلستان از اشو به عنوان یکی از هزار شخصیت تاریخ
ساز قرن بیستم میلادی یاد کرده است. روزنامه ی“Sunday Midday” چاپهند نیز او را در
زمره ی ده شخصیتی که سرنوشت هند را تغییر داده اند (درکنار
شخصیتهایی همچون گاندی، نهرو و بودا) قرار داده است.
او در
مورد آموزه های خویش می گفت:
“پیام و رسالت من، ترویج آیین و مکتب و فلسفه
ی ویژه ای نیست. پیام من گونه ای کیمیا و راه و روشی جهت دگرگونی معنوی آدمی است.”
“ﮊان لایل” در مجله یVogue”” درباره ی اشو می نویسد:
” او مردی است مهربان و شفیق، در نهایت راستی…
یکی از باهوش ترین، ادیبترین، پر مغزترین و
آگاهترین سخنورانی است که تاکنون دیده ام.”
با
وجود این، اشو همیشه از خویش به عنوان انسانی عادی یاد می کرد و بر ایننکته تاکید داشت که آنچه که او بدان دست یافته، برای همه
دست یافتنی است.
اشودر دوران زندگی خویش، در تمام زمینه های ممکن مربوط به
پیشرفت خودآگاهیآدمی، سخن رانده
است: مراقبه، عشق، زندگی و مرگ، دانش های گوناگون، فلسفه،روانشناسی، آموزش و پرورش، خلاقیت و روابط بین آدمها. سخنان
اشو، تازگی،شوخ طبعی و بینش و
آگاهی استثنایی وی را به نمایش می گذارد.
اشوعارفی است که خرد و حکمت ابدی مشرق زمین را به دشواری ها
و پرسش های مبرمیکه انسان امروزی با
آن روبرو است پیوند می دهد. او از هماهنگی و کلیتی کهدر
هسته و ذات همه ی مذاهب و آیین های سنتی نهفته است سخن می گوید و حقیقتفراگیر نهفته در جوهر مذاهب را برای آدمی روشن می سازد.
اشودر نوزدهم ژانویه ی ۱۹۹۰ کالبد خاکی خود را ترک گفت. مرکز او در“هندوستان”،
همچنان بزرگترین مرکز رشد روحی در دنیا است. همه ساله هزاراننفر از سراسر دنیا برای شرکت در
دوره های آموزشی مراقبه، درمان حرکتهایبدنی، برنامه های خلاقیت آفرین و یا تنها برای دیدار از این مرکز
روحانیبه
آنجا سفر می کنند.
برگرفته
از :
باگوان شری راجنیش، پرواز در
تنهایی، برگردان مجید پزشکی، نشر هودین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:38  توسط زلف سحر
|
دانته
آليگيري Dante Alighieri
در ماه مه سال 1265 در شهر فلورانس بدنيا آمد.
فلورانس در
آن زمان يكي از جمهوريهاي متعدد ايتاليا بود كه مانند شهرهاي ونيز Venezia ، پيزا Pisa،
سيهنا Sienna، جنوا Genova، راوناRavenna و
غيره ، براي خود استقلالداشت؛ اين شهرها از لحاظ
بازرگاني شهرهايي آباد و مرفه
بودند، ولي همه آنها دستخوش اختلافات و دسيسه بازيها و بند و بستهاي داخلي فراواني
بودند كه در آن دوره تقريباً بر سراسر اروپا حكمفرما بود، منتها در هيچ جا بپاي
ايتاليا نميرسيد.
ازاوايل قرن
سيزدهم مسيحي (قرني كه دانته در آن بدنيا آمد)، فلورانس و غالب شهرهاي اطراف آن
ميدان زور آزمائي سياسي دو دسته اي بودند كه گوئلفي Guelfi و گيبليني Ghibellini
نام داشتند. از لحاظ سياسي «گيبلينو» ها طرفدار«امپراتوري مقدس روم و ژرمن» بودند
كه رياست آن با امپراتور آلمان بود، و «گوئلفو» ها كه خاندان دانته از آنها بود
بعكس هواخواه پاپ و آزادي ايتاليا از نفوذ آلمان بودند.
دانته
ساليان كودكي و جواني خود را در دوران قرون وسطي و جنگهاي صليبي و آشوب در اروپا
گذراند. از تحصيلات اوليه او چندان اطلاعي در دست نيست، ولي قطعي است كه اين تحصيلات
وسيع و دامنه دار بود؛ ظاهراً وي در دانشگاه «بولونيا» كه درآن عصر شهرت خاص داشت
و نيز در دارالتعليم فرقه مذهبي «برادران كهتر» Frati Minori در شهر سنتا كروچه تحصيل كرد، ولي قسمت عمده رشد فكري و فلسفي خود
را مرهون دانشمند بزرگي بنام «برونتو لاتيني» Brunetto Latini بود كه چندين كتاب و يكنوع «دائره المعارف» علوم آن عصر را
بزبانهاي فرانسه و ايتاليائي و لاتيني نوشته بود، و دانته در سرود پانزدهم «دوزخ»
خود بتفصيل و با احترام از او نام ميبرد.
در اين
دوران كودكي بود كه عشق افسانه و معروف دانته به «بئاتريكس» آغاز شد. بئاتريكس
دختر مردي به نام «پرتيناري» بود كه نزديكي خانوادگي با دانته داشت، و در يك
ميهماني فاميلي بود كه دانته براي اولين بار با دختر او ملاقات كرد. در آن هنگام
«دانته» نه سال داشت و بئاتريس هشت ساله بود، ولي خود دانته معتقد است كه عشق
سوزان او به بئاتريس از همين هنگام آغاز شد ، و چنانكه در كتاب «زندگاني نو» خود
ميگويد«از اين هنگام بود كه پا بقلمرو سلطان عشق نهاد.»
ده سال بعد
وي نخستين نغمههاي عاشقانه خود را بخاطر اين دختر سرود. ولي اين عشق تا آخر
بصورتي افلاطوني باقي ماند، زيرا بئاتريس بمردي ديگر شوهر كرد و اندكي بعد در ژوئن
سال 1290، در 24 سالگي مرد. اين مرگ نابهنگام روح دانته را تكان داد و او را كه
هنوز شاعري تازه كار و ناپخته بود، چنان آماده شاعري كرد كه عاقبت بصورت يكي از
بزرگترين شاعران تاريخ جهانش در آورد.
در ادبيات
جهان ستايشي كه دانته از اين زن كرده نظير ندارد، زيرا هيچ شاعري هنوز محبوبه خود
را تا بدين درجه الوهيت بالا نبرده است. دانته بدين بئاتريس در «كمدي الهي» مقام
«مظهر حق» و «نماينده لطف الهي » داده و او را تا بحد فرشتگان ملكوت بالا برده و
در عاليترين طبقه فردوس، كه آدميان بدان راه ميتوانند يافت جاي داده است. خودش،
پيش از سرودن «كمدي الهي» در كتاب معروف ديگرش بنام «زندگاني نو» Vita Nuova
نوشته بود كه : «... اميد
دارم درباره او آن چيزي را بگويم كه تاكنون درباره هيچ زني گفته نشده است» ، و كم
اتفاق افتاده كه كسي تا بدين پايه بقول خويش وفا كرده باشد.
با اين وصف،
عشق دانته به بئاتريس مانع از آن نشد كه وي پس از مرگ محبوبه خود روي به عشقهائي
ديگر آورد و سراغ زيبا روياني دگر رود.
شايد، چنانكه غالباً در شرح حال دانته نوشتهاند،اين گريز پائيهاي شاعر
بيشتر بخاطر سرگرم كردن او صورت گرفت تا براي تسلاي خاطر و فراموشي. بالاخره در
سال 1293، يكسال بعد از مرگ بئاتريس، وي با زني به نام جما Gemma از خاندان دوناتي Donati
يك خانواده محترم فلورانسي ازدواج كرد، و اين زن تا ده سال بعد از مرگ او نيز
بزيست .
در اين زمان
دانته شاعر مشهوري شده بود و يكي از رهبران مكتب ادبي تازهاي بنام «سبك ملايم نو»
Dolce Stil nuovo
بشمار ميرفت كه در عالم ادب بوجود آمده بود. اين مكتب، نظير مكتب رمانتيك قرن
نوزدهم طرفدار بيان احساسات و عواطف قلبي بود، و اساس كار آن دوري از تصنع و سادگي
بيان و توجه به الهامات شاعر بشمار ميرفت ، و از اين حيث نقطه مقابل مكتب ادبي
رايج آن زمان بود كه «مكتب ادبي سيسيل» نام داشت و اساس كارش سبك نويسندگي پيچيده
و پر از سجع و قافيهاي بود كه تا حد زيادي به مكتب نظم هندي ما شباهت داشت .
در همين
احوال دانته در چندين زد و خورد بين قواي فلورانس و همسايگان اين شهر شركت كرد كه
خاطره آنها جابجا در «كمدي الهي» آمده ، و
مهمترين شان نبرد «كامپالدينو» بود.
در حدود سي
سالگي به فعاليت سياسي پرداخت. در سالهاي 1296 و 1297 بعضويت «شوراي صد نفري» Consiglio dei
Cento انتخاب شد و در سال 1300 بسمت
سفير فلورانس به «سن جمينيانو» رفت؛ دو ماه نيز در سال 1301 سمتي نظير «رئيس ديوان
عالي كشور» را در شهر خود داشت و در اين سمت بود كه لااقل ده نطق آتشين عليه پاپ
بوينفاتسيوي هشتم ايراد كرد كه تمام بدبختيهايspan style='mso-spacerun:yes'>
بعدي او
از آن سرچشمه گرفت؛ ولي دانته عملاً در «كمدي الهي» از او بطوري انتقام ستاند كه
اين پاپ را بصورت يكي از منفورترين پاپهاي تاريخ كليسا درآورد.
در سال
1300، بين دو دسته سياسي «سفيدها» كه نماينده ثروتمندان و نوكيسگان شهر بودند، و
دسته «سياهها» كه از طبقات عامه هواخواهي ميكردند، زد و خوردي شديد در گرفت كه
بر آتش كينه توزيهاي گذشته دامن زد. پاپ ظاهراً براي استقرار آرامش و در واقع براي
توسعه نفوذ خود ، كاردينال «آكوئاسپارتا» را به فلورانس فرستاد، ولي وي نتوانست
كاري انجام دهد، و اين بار پاپ از شارل دووالوا برادر فيليپ لوبل پادشاه فرانسه
كمك گرفت. مقام و قدرت اين «مصلح» تازه فلورانسيان را سخت نگران كرد، و دسته
سفيدها كه در آن وقت روي كار بودند ، سه نفر را بنمايندگي خود بعنوان «سفير فوق
العاده » به نزد پاپ فرستادند تا او را از اين فكر منصرف سازند و راه سازشي بدست
آرند. دانته يكي از اين سه نفر بود، ولي آن روزي كه بقصد سفر به واتيكان از شهر
خود بيرون آمد خبر نداشت كه ديگر تا آخر عمر خويش اين شهر را بچشم نخواهد ديد .
اندكي بعد
از آغاز اين سفر بود كه «شارل دووالوا» و قواي پاپ پيروزمندانه وارد فلورانس شدند
و دسته سفيدها را كه با آنان مخالفت كرده بودند از آنجا راندند و زمام امور را
بدست «سياهها» سپردند . اين تغيير حكومت مقدمه «تصفيه» دامنه داري شد كه در نتيجه
آن، بسياري از اشخاص سرشناس و خاندانهاي بزرگ شهر از ميان رفتند؛ و از نظر تاريخي
«دانته» معروفترين قرباني اين تصفيه شد.
روز 27
ژانويه سال 1302 نخستين حكم عليه دانته از طرف دادگاه فلورانس صادر شد. در اين حكم
بقصد بدنام كردن وي، سخني از سياست نرفته بود، بلكه ويرا متهم به «سوء استفاده
ازاموال دولتي» كرده و بدين جرم بپرداخت پنج هزار «فيورينو» جريمه و دو سال تبعيد
از فلورانس و محروميت ابد از حقوق مدني محكوم ساخته بودند. دادرسي بطور غيابي صورت
گرفت و دانته در آن حضور نيافت، زيرا همه مي دانستند كه در چنين دادگاهي راي به
چه صورت خواهد شد. تقريبا چهل روز بعد از آن، حكم تازهاي درباره او صادر شد اين
بار وي محكوم بدان شده بود كه اگر بدست مقامات تامينيه و قضائي فلورانس بيفتد،
زنده زنده در آتش سوزانده شود.
عدم موفقيت
اين «مقامات تامينيه» در دستيابي به دانته، بيش از هر كس بنفع خود فلورانسي ها
تمام شد، زيرا از شش قرن پيش بزرگترين افتخار اين شهر اينست كه چنين مردي را به
جهان داده است ، و معلوم نيست كه خيلي از تصفيههاي ديگر اين چنين اشخاصي را از
ميان نبرده باشد.
از آن پس يك
دوران ممتد آوارگي و در بدري براي شاعر شروع شد كه تا آخر عمر او ادامه يافت .
نخستين ضربتي كه دانته از اين بابت خورد، از دست دادن زن و فرزندانش بود. زيرا
اينان اجازه نيافتند كه از فلورانس خارج شوند، و بناچار شاعر از زن و چهار فرزندش
:«پيترو»،«پاكوپو»، «آنتونيا»، «بئاتريچه» دور شد. از اين چهار، دو تاي اولي پسر و
دو تاي دومي دختر بودند و شاعر بدين دختر «بئاتريكس» نام داده بود . از اين تاريخ
ديگر تا آخر عمر زنش را نديد، و دو تن از فرزندانش فقط در اواخر زندگاني او
توانستند بشهري كه وي در آن بسر ميبرد بروند.
دوران بيست
ساله بازمانده عمر دانته، از اين پس در شهرهاي مختلف ايتاليا گذشت، و احتمال هم ميرود
كه وي در اين ضمن به فرانسته و آلمان و شايد هم به انگلستان سفر كرد. بهر حال
چندين دانشگاه فرانسته و آلمان، و دانشگاه آكسفورد انگلستان ، مدعي آنند كه اين
«شاعر بزرگ اروپا » را در زمره شاگردان خود داشتهاند. تا آخر عمر، دانته
همچنان اميد داشت كه روزي اجازه بازگشت به فلورانس بدو داده شود، ولي هر بار اين
اجازه را از وي مضايقه كردند، و بالاخره نيز مردي كه ايتاليا او را از «بزرگترين
نوابع تاريخ خود» شمرد، دور از زاد و بوم خويش در غربت بخواب جاودان رفت .
يكي دو سال
اول را وي در شهر سيه نا Sienna
گذرانيد. از آنجا به سن گودنتو و وروناVerona و بعد به پادووا Padova رفت. در همه جا از طرف بزرگان و زمامداران شهرها با او بگرمي تمام
رفتار شد و همه جا در بارها و كاخها برويش گشوده بود. ولي خودش با تلخي به يكي از
دوستان نزديكش نوشت: «نميداني نان ديگري چه تلخ است، ونميداني چه سخت است كه آدم
از پلكان ديگري بالا رود و پائين آيد!»
چندي نيز ،
از 1314 تا 1316، در شهر لوكا Lucca
مقيم بود، ولي آخرين منزل اين سفر غربت بيست ساله او، و مشهورترين اين منزلها ،
شهر راوناRavenna بود.
اين شهر در اين زمان تحت حكومت «گويدو نوولو دا پولنتا» Guido Novello
da Polenta بود
كه دانته نامش را جاوداني كرده است، و«فرانچسكادار يميني» ، زن زيبائي كه جذابترين
«قيافه» دوزخ دانته است ، و با دست دانته نامش در فهرست عشاق بزرگ تاريخ جهان ضبط
شده، خويشاوند اين دوك بود.
دانته در
اين شهر تا سال 1321 ميهمان «كان گرانده دلا اسكالا» Can Granda della
Scalla بود؛ و اين همان كسيست كه
«كمدي الهي » شاعر بوي اهدا شده است. در تابستان اين سال، وي از طرف كنت داپولننا،
زمامدار شهر، بعنوان «سفير فوق العاده» به يك ماموريت خارج رفت. در بازگشت از اين
ماموريت بود كه وي بناگهان دچار تبي شديد شد و اين تب در شب 14 سپتامبر سال 1321
او را بدست مرگ سپرد در اين هنگام 56 سال داشت. در ساعت آخر گفت: «كاش در خانه
خودم مرده بودم»
در خانه او،
در اين زمان زني شكسته دل زندگي ميكرد كه حق ديدار شوهرش را نداشت. ولي مردم شهري
كه با او چنين رفتاري كرده بودند، پس از مرگ وي ناگهان فهميدند كه اين تبعيدي
بزرگترين پرچمدار افتخار شهر آنان بوده است. آنوقت داد و فرياد براه انداختند تا
جسد شاعر و نابغه بزرگ خود را پس بگيرند، و اين «نوشداروي پس از مرگ خواننده
ايراني را بياختيار بياد شاعر بزرگ ديگري از سرزمين ما مياندازد كه ا و نيز مثل
دانته از بزرگترين مفاخر تاريخ بشر بود، و او نيز مثل دانته زبان كشور خود را «پي
افكند» و او نيز مثل دانته ساليان آخر عمر را با دلشكستگي و تلخكامي در گوشهاي
گذرانيد، و اگر آنچه مثل اينست كه طبيعت از آنانكه تحمل عظمت نبوغشان را ندارد، در
همه جا به يك نوع و با يك روش معين انتقام ميگيرد.
راونيها
حاضر به پس دادن جسد ميهمان بزرگ خود نشدند، و اين بار فلورانسيها كه از تطميع
نتيجه نگرفته بودند از راه تهديد در آمدند و لشكر آرائي كردند تا «خاك راونا را
بتو بره كشند» و جسد دانته را پس بگيرند . اما اين بار «برادران كهتر» راونا دست
بحيله زدند و فلورانسيان را فريب دادند، و بالاخره نيز جسد بزرگترين ميهماني را
كه يك شهر ايتاليايي بخود ديده بود، و خواهد ديد، در خاك خويش نگاه داشتند. و
امروز آرامگاه اين شاعر كه مثل آرامگه خواجه آسماني ما «بر آن ميگذرد و همت
ميخواهند» در آن شهر است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:34  توسط زلف سحر
|
يوهان ولفگانگ گوته (1832-1749 ميلادي) شاعر و
نابغه شهير آلماني، بزرگترين شخصيت ادبي قرن نوزدهم بر قله رفيع تاريخ بشريت و
ادبيات جهان تكيه زده است .
گوته "ساحرانه
" و "حكمت آميز" مي سرود و مي نوشت . واژه هاي او هوش رباست و پر
نغز، روح بخش است و جانفزا. عباراتش پرفسون است و پر مغز كه در آن شاعرانگي
و فرزانگي موج مي زند. "گوته" نخست توجه مردم آلمان رابه خود جلب كرد و
سپس جهانيان را به مطالعه آثارش فراخواند كه سخت او را ستودند .
ستايش
جهانيان در وصف گوته، فرهيختگان عالم را برانگيخت در اين راه جوش و خروشي شگفت
برپا كنند. حاصل، كتابهايي بود كه يكي در پي ديگري نوشته شد و انتشار يافت . اينك
كتابهاي انتشار يافته در وصف او و آثارش، از دو هزار جلد تجاوز مي كند.
"گوته"
و دين بشريت به او
در اين آثار
، سخن منتقدان جهان را در آغاز و انجام لابلاي سطرهاي كتاب مي خوانيد كه " از
زمان يونانيان تاكنون، عالم بشريت به هيچ كس به اندازه گوته مديون نيست ."
همچنين بارها در وصف مقام شامخ اين بزرگ مرد آسمان ادبيات جهان گفتند : "گوته
از اركان چهار گانه ي ادب دنياست!" گوته را در زمره ي سازندگان واقعي كاخ
تمدن و فرهنگ بشري بر شمردند كه تا فضيلت دانايي در جهان برجاست، نام و ياد او را
عالم بشريت فراموش نخواهد كرد.
روح آدمي با
مطالعه ي آثار اين شخصيت ارزشمند جهاني از "روزمرگي" مي گريزد ؛ شهر و
ديار و كشورش را در مي نوردد تا با جهانيان پيوند يابد ، از عالم خاكي فاصله مي
گيرد تا پرواز بر فراز آسمان را تجربه كند. با تداوم مطالعه، مي توان سبك وار به
آسمان ها راه يافت .
گوته،
ظرفيتهاي نامحدود، خلاقيت هاي وسيع
اميل لوديگ،
شاعر، نمايشنامه نويس، شرح حال نويس برجسته ي آلماني (1948-1881 ميلادي) و نويسنده
ي كتابهاي مشهور جهاني همچون بيسمارك، واگنر، ناپلئون و ...، در وصف اين
شاعر آلماني چنين مي نويسد: گوته به تنهايي مظهر تمام تاريخ بشر و آيينه ي تمام
نماي سير تكاملي آن است . گفته ها و نوشته ها درباره ي گوته اغراق آميز نبوده و
نيست . هوش سرشار او زبانزد عام و خاص بود تا جايي كه در رديف هوشمندان، سرآمدن و
نوابغ دنيا معرفي شد.
زبانهاي
لاتين، يوناني، ايتاليايي، انگليسي و عبري را آموخت. چيرگي بر اين زبانها نشان از
اوج ظرفيتهاي يادگيري وي دارد . هنر نيز مورد علاقه اش بود؛ نقاشي و موسيقي را به
خوبي فرا گرفت . رشته ي حقوق را پي گرفت و به درجه ي دكتري در اين رشته نايل شد .
مطالعات گسترده و كم نظيري را در رشته هاي علوم، فيزيك، پزشكي ، گياه شناسي
و ... هنر دنبال كرد. كتابهاي معتبري نيز در رشته هاي متعدد و متفرق نوشت نظير سير
تكامل گياهان، تئوري رنگها، مطالعات كلي در علوم طبيعي، مطالعات در مورفولوژي .
با وجود
اين، بر ادبيات دل بست. دلبستگي و شيفتگي او به ادبيات با آميزه اي از دانشهاي
گوناگون و هنر، به همراه هوش سرشار و خلاق وي گره خورد و آثاري گران سنگ پديد آمد؛
آثاري كه بشريت با عنوان "ميراث جهاني" از آن ياد مي كند.
"فاوست"
نام اثري است از اين شاعر پر آوازه ي جهاني كه تقدسي همانند انجيل برايش قايل شدهاند.
بر اين اساس، گوته، خالق اين اثر را قديسي تمام عيار و يا به گفته ناپلئون بناپارت
انسان واقعي مي دانند.
«گوته»
تاثيري ژرف بر ادبيات آلمان و اروپا گذاشت. اكنون نيز پويندگان ادبيات جهان در هر
سرزمين و قارهاي، در مطالعهي آثارش سر از پا نمي شناسند. آثاري كه آنان را از
انديشه هاي گران مايه ، پرنصيب و سرمست ميسازد.
"ديوان
شرقي" نام اثري ديگر از اين فرزانهي بي بديل است. تنها در زبان فرانسه يازده
ترجمهي مختلف از اين اثر وجود دارد. شيفتگي و دلدادگي مترجمان سبب شد تا آنان راه
پرسنگلاخ فراز و فرود سخنان حكمت آميز و شاعرانهي وي را در تبديل واژه ها
بپيمايند و روانهاي بيدار را با اين اثر ناب پيوند دهند!ً
همچنان مي
توان درباره ي شكوه و گرانمايگي اين شخصيت جهاني قلم زد و قلم فرسايي كرد، بي آنكه
از حلاوت و لذت آن كاسته شود.
آثار گوته
از نازك انديشي هاي وي آكنده و لبريز است. هرچه هست با مطالعه آثار گوته ، نظير
گوتر، ورتر، ايفي ژني، اگمونت، نغمه هاي رومي، فاوست، ديوان شرقي و غربي، خواننده
مكرراً او را تحسين خواهد كرد .
گوته و
شيفتگي وي به حافظ
گوته با آن
شهرت جهاني، شيفته خواجه شمس الدين محمد حافظ
شيرازي مي شود. بر او رشك مي برد و غبطه ميخورد. با شهام سر تحسين فرود
مي آورد . نام "حافظ" را مكرر اندر مكرر بر زبان جاري مي سازد شايد با بازگويي نام معجز آساي
"حافظ" به "جام ازلي كلام" دست يابد و همچون او غزلسرايي كند.
گوته در
تكرار نام و ياد اين شاعر ايراني سر از پا نمي شناسد، اما در مي يابد كلامش
نارساست. واژهها قادر نيستند آرزوهاي قلبي وي را در اين باره آشكار سازند.
عبارتها نمي توانند گوته را تسلي بخشند. از سر عجز، واژه ها و عبارتهاي ديگر را
جستجو مي كند اما، حكايت همچنان باقيست .
تقليد از
حافظ
ديوان شرقي
گوته را پيش رويتان باز مي كنم تا تلاش خستگي ناپذير همراه با ذوق و شوق تحسين
برانگيز اين شاعر آلماني را دريابيد. "گوته" با همهي هوشمندي، خلاقيت،
سرآمدي و نوآوري هاي بي نظيرش، آرزومند است از حافظ، شاعر ايراني، تقليد كند:
"حافظا
آرزو دارم از سبك غزل سرايي تو تقليد كنم . همچون تو ، قافيه بپردازم و غزل خويش
را به ريزه كاريهاي گفتهي تو بيارايم . نخست به معني انديشم و آن گاه لباس الفاظ
زيبا بر آن بپوشانم . هيچ كلامي را دوبار در قافيه نياورم مگر آنكه با ظاهري
يكسان، معنايي جدا داشته باشد. آرزو دارم همهي اين دستورها را به كار بندم تا
شعري چون تو ، اي شاعر شاعران جهان، سروده باشم !
اي حافظ،
همچنان كه جرقه اي براي آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران كافيست، از گفتهي
شورانگيز تو چنان آتشي بر دلم نشسته كه سراپاي اين شاعر آلماني را در تب و تاب
افكنده است."
تقليد، آن
هم براي "گوته" ، نابغه ي شهير آلماني، از حافظ، شاعر غزلسراي ايراني،
آرزويي بزرگ است. با بازگويي اين آرزو، گوته خود را به سر منزل مقصود يعني چشمه ي
فياض شعر مي رساند. بخوانيد جملات گوته را كه وي در نوامبر سال 1814 به شيوايي
چنين سرود:
"اي
حافظ، سخن تو همچون ابديت بزرگ است، زيرا آن را آغاز و انجامي نيست. كلام تو همچون
گنبد آسمان، تنها به خود وابسته است و ميان نيمه ي غزل تو با مطلع و مقطعش فرق نمي
توان گذاشت، زيرا همهي آن در حد جمال و كمال است.
تو آن
سرچشمهي فياض شعر و نشاطي كه از آن، هر لحظه موجي از پس موج ديگر بيرون ميتراود.
دهان تو همواره براي بوسه زدن طبعت براي نغمه سرودن و گلويت براي باده نوشيدن و
دلت براي مهر ورزيدن آماده است.
اگر هم دنيا
به سر آيد، اي حافظ آسماني، آرزو دارم كه تنها با تو و در كنار تو باشم و چون
برادري، هم در شادي و هم در غمت شركت كنم. همراه تو باده نوشم و چون تو عشق ورزم،
زيرا اين افتخار زندگي من و مايهي حيات من است.
اي طبع
سخنگوي من، اكنون كه از حافظ ملكوتي الهام گرفتهاي، به نيروي خود سرايي كن و
آهنگي ناگفته پيش آر، زيرا امروز پيرتر و جوانتر از هميشهاي .
درخواست
گوته از حافظ
روح و روان
گوته با "ياد حافظ" اوج مي گيرد، ژرفا مي يابد، برگستردهي آن هر لحظه
افزودهتر ميشود، با اين حال، بيش از پيش نا آرام و متلاطم ميشود و لحظاتي بعد،
آرامش ميپذيرد و از نو براي سير صعودي دوباره ناآرامي و تلاطم آغاز ميشود.
"گوته"
در اين گستردگي و ژرفا پذيري روح خود، از حافظ با نام "استاد" ياد مي
كند . از او مي خواهد كه گوته را ببخشد و اجازه دهد لحظه اي در بزم عشق حافظ
بنشيند، حافظ را بنگرد، اجازه دهد در پي او روان شود و گوته را از وادي خطر برهاند
و به سر منزل سعادت برساند.
به اين بخش
از ديوان دلكش گوته يعني «ديوان شرقي» نظر افكنيد؛ آنجا كه به حافظ گفت : «تو خود
بهتر از همه مي داني كه چگونه همگي ما ، از خاك تا افلاك، در بند هوس اسيريم؛ مگر
نه اين است كه عشق، نخست غم مي آورد و آنگاه نشاط مي بخشد ، و اگر هم كسي درنيمه
راه آن از پاي در افتد ديگران از رفتن نمي ايستند تا راه را به پايان برند؟
پس اي استاد
، مرا ببخش اگر گاه در رهگذري دل در پاي سروي خرامان مي نهم كه به ناز، پا بر
سرزمين ميگذارد و نفسش چون باد شرق، جان مشتاقان را نوازش مي دهد؟
حافظا! بگذر
لحظه اي در بزم عشق تو بنشينم تا در آن هنگام كه حلقه هاي زلف پرشكن دلدار را از
هم مي گشايي و به دست نسيم يغماگر مي سپاري، پيشاني درخشانش را چون تو با ديدگان
ستايشگر بنگرم و از اين ديدار، آيينه ي دل را صفا بخشم ، آنگاه مستانه گوش به غزلي
دهم كه تو با شوق و حالت در وصف يار مي سرايي و با اين غزلسرايي ، روح شيفته ي
خويش را نوازش مي دهي.
سپس اي
استاد، ترا بنگرم كه در آن لحظه كه مرغ روحت در آسمان اشتياق به پرواز در مي آيد،
ساقي را فرا مي خواني تا با شتاب مي ارغواني در جامت ريزد و يك بار سيرابت كند و
خود بي صبرانه در انتظار مي ماني تا باده ي گلرنگ، زنگار انديشه از آئينه ي دلت
بزدايد و آنگاه كلامي پند آميز بگويي تا وي با گوش دل بشنود و به جانش بپذيرد.
آنگاه نيز
كه در عالم بيخودي ره به دنياي اسرار مي بري و خبر از جلوه ي ذات مي گيري، تو را
بينم كه رندانه گوشه اي از پرده ي راز را بالا مي زني تا نقطه ي عشق دل گوشه
نشينان خون كند و اندكي از سر نهان از پرده برون افتد.
اي حافظ، اي
حامي بزرگوار، ما همه به دنبال تو روانيم تا ما را با نغمه هاي دلپذيرت در نشيب و
فراز زندگي رهبري كني و از وادي خطر به سوي سر منزل سعادت بري.»
ارادت ورزي
به حافظ
حيرت آور
است اما حقيقت دارد. «گوته» در اين وادي سرگشته و حيران است. با افتخار لقب
«مريدي» حافظ را نصيب خود مي سازد تا از اين سرگشتگي رهايي يابد. «ديوان شرقي»
گوته را پيش رويتان باز خواهم كرد آنجا كه گفت :
«حافظ ، خود
را با تو برابر نهادن جز نشان ديوانگي نيست . تو آن كشتي اي هستي كه مغرورانه باد
در بادبان افكنده و سينه ي دريا را مي شكافد و پا بر سر امواج مي نهد، و من آن
تخته پاره ام كه بيخودانه سيلي خور اقيانوسم . در دل سخن شورانگيز تو گاه موجي از
پس موج ديگر مي زايد و گاه دريايي از آتش، تلاطم مي كند. اما مرا اين موج آتشين در
كام خويش مي كشد و فرو مي برد. با اين همه، هنوز در خود جراتي اندك مي يابم كه
خويش را مريدي از مريدان تو شمارم.»
آشنائي گوته
با حافظ
چگونگي
آشنايي گوته با «حافظ» پرسش بجايي است . براي پاسخگويي به آن شايسته است نخست آشنايي
گوته را با مشرق زمين بدانيم . تورات جزو كتابهاي درسي گوته بود كه وي در خانه در
مدرسه آن را شناخت . قرآن را نيز گوته از روي ترجمه ي آلماني آن مطالعه كرد . چنين
رفتاري آن هم در دوران تحصيل، نشان از كنجكاوي هاي خارق العاده ي او مي دهد.
مطالعه ي
اين دوكتاب مذهبي بويژه قرآن، الهام بخش وي در سرودن بسياري از قطعات ديوان نظير
اصحاب كهف، خداي ابراهيم و محمد بود . بعدها، طرح نمايشنامه اي با نام «محمد» را
پي افكند كه در ملاقات با ناپلئون در سال 1808 به تفصيل از آن سخن به ميان آورد .
بعد از آن نيز با آيين باستاني هندو آشنا شد. در اين آشنايي مجذوب داستان «راما» و
«سيتا» شد. در نهايت نمايشنامه اي بر پايه ي اين دو افسانه ي معروف هندي نوشت .
گرچه در گذر زمان افسانه هاي هندي جاذبه ي خود را نزد او از دست دادند، چون با همه
ي شگفتي نمي توانستند عطش شاعرانه ي او را فرو نشانند.
چهل و دو
ساگلي گوته آغاز آشنايي وي با ادبيات ايران زمين است ، يعني درست زماني كه آوازه ي
وي در سراسر آلمان و اروپا پيچيده بود. مطالعه آثار او از سوي علاقه مندان به
ادبيات به شدت مورد توجه بود. مطالعه ي آثارش نيز با استقبال چشمگير فرهيختگان،
دانشجويان و نيك انديشان روبرو شده بود.
«گلستان
سعدي» نخستين اثري بود كه گوته را با ادبيات ايران پيوند زد . گوته ، گلستان را
تنها به عنوان نمونه اي از ادب و حكمت شرق خواند و پسنديد. بعدها گلستان الهام بخش
ديوان گوته شد. با وجود اين، تاثيري ژرف بر گوته نبخشيد و روح ژرفاژرف وي را سيراب
نكرد.
پنجاه و نه
ساله بود كه ترجمه ي ليلي و مجنون، اثر نور الدين عبدالرحمان جامي، شاعر ايراني را
مطالعه كرد و در شصت سالگي توفيق يافت «خسرو و شيرين» نظامي را بخواند با مطالعه ي
اين دو اثر ، گوته سخت مجذوب شعر و ادب ايران زمين شد. از هر دوي اين آثار در
سرودن اشعارش نيز بهره ها برد.
سال 1814
سال سختي براي اروپا و گوته بود . خستگي روحي، آشفتگي و نابساماني، روح غالب بر
اروپا و گوته بود. گوته براي رهايي از اين آشفتگي ، به سراغ انديشههاي «شرق»
رفت. شرق اين گريزگاه سلامت زا و حكمت آميز را به وي هديه كرد.
سال سخت
گوته (1814) در سن شصت و پنج سالگي به يكباره دگرگون شد. «كوتا» ناشر كتابهاي
گوته، ترجمه اي از هامر، مترجم معروف اتريشي را در دو جلد با نام غزليات محمد شمس
الدين حافظ براي وي فرستاد.
هنوز صفحاتي
از آن نخوانده بود كه بي اختيار بانگ تحسين سر داد و مطالعه ي كتاب را از صفحات
نخست آغاز كرد زيرا به گفته ي خودش ، ناگهان دريافت كه با اثري روبرو شده كه تا آن
روز نظير آن را نديده است.
روز هفتم
ژوئن سال 1814، روز طلايي گوته بود. در اين روز اين شاعر نام آور آلماني براي
نخستين بار نام حافظ را در دفترچه ي خاطرات خود ثبت مكرد و گفت اين اعجاز ادب شرق،
او را ديوانه ي خود كرده است.
مطالعه ي
آثار حافظ، روحي تازه در كالبد گوته دميد. بي اختيار خود را سرمست يافت . آنچنان
كه نوشت: "ناگهان با عطر آسماني شرق و نسيم روح پرور ابديت آشنا شدم كه از
دشت ها و بيابان هاي ايراني مي وزيد . مرد استثنائي و خارق العاده اي را شناختم كه
شخصيت شگرف او، مرا سراپا مجذوب كرد."
اعجاب آور
آنكه گوته توانست حافظ را از وراي ترجمه ي ماهر بشناسد چرا كه جادوي سخن حافظ
ترجمه پذير نيست. از اين رود ترجمهي هامر نارسا و غلط بود . با اين وجود، اين
كاستي ها، مانعي براي شناخت گوته درباره حافظ پديد نياورد.
گوته از
وراي اين لايه هاي ضعيف ، نارسا و غلط، شكوه خارق العاده ي حافظ را درك كرد و اندك
اندك راه خود را به انديشه ي حافظ هموار ساخت .
گوته در
تابستان سال 1814 سراپا غرق در درياي حكمت و سخن حافظ بود. هر غزل خواجه حافظ
شيرازي را ده بار خواند، تا آن حد كه فراتر از واژه ها ، استعارات حافظ را مي
فهميد و مسحور شيوايي بيان و انديشه ي حافظ شده بود. در بسياري از ابيات ديوان
گوته ، جابجا عين سخنان حافظ تكرار شده است . به نظر مي رسد هشيار و ناهشيار«گوته»
ذهن و زبان خود را يكسره به حافظ سپرده است .
اواخر
تابستان 1814، گوته در دفترچه ي خاطرات خود را از اين شيوايي پرده بر مي دارد و
چنين مي نويسد:
«دارم
ديوانه مي شوم . اگر براي تسكين هيجان خود به غزلسرايي دست نزنم، نفوذ عجيب اين
شخصيت خارق العاده را نمي توانم تحمل كنم كه ناگهان پا در زندگاني من نهاده است.»
غزلسرايي
ملهم از حافظ، سوداي گوته مي شود ، براي آنكه بهتر بتواند غزل سرايي كند،به اين
فكر مي افتد كه با آفرينش اثري در عالم خيال به ايران، كشور حافظ و شيراز ، شهر حافظ،
سفر كند و ديوان خويش را به عنوان ارمغان سبز روحاني به مردم جهان هديه دهد.
از آن پس وي
خود را مسافري در ديار شرق مي پندارد و بخش اعظم ابيات ديوانش را با اين تصور مي
سرايد كه با كاروان هاي مشك و ابريشم همراه است و از كوره راههاي ناهموار به سوي
شيراز پر مي كشد . با گوش جهان مي شنود كه «راهنماي سفر، ترانه هاي شورانگيز حافظ
را مي خواند «گونه با واژه هايي دل انگيز اين چنين مي گويد: «آهنگ سفر شيراز كردم
تا اين شهر را منزلگه ثابت خويش قرار دهم و ازآنجا چون اتابكان و اميران فارس كه
هرچند يك بار به عزم سفرهاي جنگي رو به اطراف مي كردند، گاه گاه راه سفرهاي كوچك
در پيش گيرم و باز به شيراز خود برگردم.»
حافظ براي
گوته «روحي تازه» ،«دنيايي تازه» و شور و شوقي تازه به ارمغان آورد. چه، او را با
روح واقعي شرق، با زيبايي فلسفه و ذوق و حكمت ايران آشنا كرد.
تحسين
ايرانيان
«گوته»
بعدها از دريچه ي چشم «حافظ» به ايرانيان نيز مي نگرد و خصيصه هاي شعر و ادب و ذوق
و هنر را در مردمان اين سرزمين مي بيند آنجا كه مي گويد:
«اين خصايص
عالي تنها متعلق به شعراي اين كشور نيست، بلكه مي توان گفت كه اصولاً همه ي افراد
ملت ايران با ذوق ، نكته سنج و هوشمندند. تاريخ گذشته و داستانهاي ملي اين كشور به
خوبي نشان ميدهد كه چگونه گاه شعر يا سخني دلپذير كه في البداهه گفته شده، خشم
پادشاهي مقتدر را فرو نشانده و جان عده ي بسياري را خريده است .ذوق و شوري كه
آفريننده ي واقعي شعر ايران پر از نمونه هاي ذوق و جمال پرستي مردم اين سرزمين است
...»
كوتاه سخن
آنكه گوته همچنان درباره حافظ مي نويسد: «ولي اين نكته يقين است كه هر كس يك بار
حافظ را بشناسد و با او آشنا شود. در سراسرزندگاني دست از اين يار آسماني بر
نخواهد داشت و در راه ناهموار زندگي ، او را راهنماي سفر خواهد كرد... كاش
دلدادگان جهان، بيش از سايرين ، از اين درياي بيپايان سخن حافظ مرواريدهاي گران
به دست آورند و نغمنههاي آسماني اين سخنگوي مسيحا دم را، بهتر از هر نغمهي
آسماني، با آن شوري بشنوند كه جز در نزد دلدادگان واقعي نميتوان يافت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:32  توسط زلف سحر
|
زندگی جور قشنگی ساده
است:
چند
تا چیز را سر هم می کنی. با
یک عالمه اشتباه. که مقداری هم هنر در آن هست. بیشتر
از آن چه باید رویش کار می کنی. اگر نتیجهء کار با عظمت شد، دیگران سریع از رویش
کپی می کنند. پس
تو سعی می کنی کار دیگری انجام دهی. ترفندش این است که همیشه کار دیگری انجام دهی.
لئوناردو داوینچی
فروردین (۱۵ آوریل) سالروز
تولد لئوناردو داوینچی لئوناردو
داوینچی در سال ۱۴۵۲ در شهری کوچک در نزدیکی فلورانس در ایتالیا به دنیا آمد. داوینچی
نشانه و خلاصه یک مرد رنسانس می باشد. او
نه تنها یک نقاش بلکه یک دانشمند و مخترع نیز بود که ایده هایش قرنها جلوتر از آن
زمان بود. نوشته
هایش که بیشتر از ۵۰۰ صفحه می باشد شامل موضوعات مختلفی از قبیلستاره شناسی، آناتومی
بدن انسان، گیاه شناسی، زمین شناسی و اختراعاتگوناگونی است که هیچ گاه در دوران
زندگیش به مرحله ظهور در نیامد.
نقاشی وسیله ای بود که او می توانست یافته های علمی خود
را در قالبتابلوهای گوناگون نشان دهد. نتها ۱۵ عدد از نقاشیهای او باقی
مانده است کهدر میان آنها مونالیزا (Mona Lisa) از همه معروفتر می باشد. داوینچی
کار تابلو مونالیزا را پس از سه سال تلاش در سال ۱۵۰۶ بر روی قطعهای از چوب کاج به
پایان رسانید. مونالیزا با نگاه کنجکاوانه و لبخندیمرموز در تور خود به دور دنیا، که از
موزه لوور شروع شد، نگاه میلیونهانفر را از سراسر دنیا به خود جلب کرد. چیزی
فراتر از یک نقاشی کهنسال در یک جعبه ضد گلوله در موزه لوور است که بی وقفه توجه
بینندگان را به خود جلب می کند. واساری (Vasari) که سالها در باره
زندگی داوینچی تحقیق کرده است این تابلو را یک شاهکار منحصر به فرد می داند. نکته
جالب توجه اینجاست که واساری ابروهای مونالیزا به دقت در مقالات خودشرح می دهد در حالی که
مونالیزا شخصی است که اصلا ابرو ندارد! داوینچیخیلی به این تابلو علاقه مند بود طوری
که تا زمانی که مونالیزا را بهفرانک اول پادشاه فرانسه نفروخته بود هیچگاه آنرا از خود دور
نمی کرد وهمیشه
این تابلو را حتی در مسافرتها به همراه خود داشت. اولین
سوالی که با دیدن مونالیزا به ذهن می رسد اینست که : مونالیزا چهرهیک زن است یا مرد؟ به
احتمال بیشتر مونالیزا زنی است به نام “Lisa Gheradini del Giocondo” که از طرف همسر خود به
خیانت متهم شد. همچنین
احتمال می رود که مونالیزا همان
“Isabella of Aragon” یا همسر“Giuliano
de’ Mecini” باشد. ولی اگر مونالیزا چهره یک مرد باشد، او کیست؟سانتیمتر به سانتیمتر
این تابلو توسط محققان زیادی آنالیز شده است که تلاشداشته اند که راز این تابلو را کشف
کنند ولی به هیچ چیز قطعی دست پیدانکرده اند. تحقیقات
نشان می دهد که سر مونالیزا بر اساس یک دایره شکل گرفته است که بانگاه کردن به تابلو می
توان آنرا تشخیص داد. طول و عرض مونالیزا (نه کلتابلو) دقیقا به اندازه ۴ و ۳ عدد از
این دایره می باشد که مثلث معروففیثاغورث(۳، ۴، ۵) را تشکیل می دهد. شعاع
این دایره دقیقا یک کف دست (۸.۷ سانتیمتر) به سیستم اندازه گیری آنزمان می باشدبنا بر
عقیده تعدادی از محققان، مونالیزا در حقیقت چهره خودداوینچی است که به طور بسیار ماهرانه
ای در قالب مونالیزا به ظهور رسیدهاست. و
در آخر اینکه سوالات بسیار زیادی در رابطه با مونالیزا همچنان بی جواب مانده است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:29  توسط زلف سحر
|
پروين اعتصامي، مشهورترين شاعر
زن ايران است كه در 25 اسفند 1285 در تبريز به دنيا آمد. پروين در كودكي همراه با
پدرش اعتصام الملك به تهران آمد و در اين شهر ساكن شد . خانه پدر پروين به سبب شخصيت ادبي و علمي اعتصام الملك محل آمد و شد و محفل
دوستانهي اشخاصي همچون حاج سيد نصرالله تقوي، علي اكبر دهخداو بهار بود وا عتصام الملك
با تسلط بر زبانهاي عربي و فرانسه، به كتب و مجلاتي كه در آن زمان از قاهره و
دمشق و بغداد و قفقاز و اروپا به ايران ميرسيد، دسترسي داشت. پروين زير نظر پدر و
در محيطي علمي و ادبي تربيت شد و به بلوغ فكري و فرهنگي دست يافت و با افكار و
شخصيت نخبگان ادب عصر خود آشنا شد. وي مقدمات فارسي و عربي را نزد پدر آموخت و در
"مدرسهي اناثيه آمريكايي" تهران به تحصيل پرداخت، سپس در سال 1303
شمسي، در هجده سالگي از آن مدرسه فارغ التحصيل شد و مدتي نيز در همان جا تدريس
كرد؛ ده سال پس از اين تاريخ، يعني در تير سال 1313 پروين 28 ساله، ازدواج كرد.
شوهرش كه پسر عموي پدر او و افسر شهرباني بود، وي را چهار ماه پس از عقد ازدواج به
كرمانشاه كه محل خدمت وي بود برد، اما پروين پس از دو ماه و نيم اقامت در خانهي
همسر به منزل پدر بازگشت و در مرداد 1314 به دليل اعتياد و فساد شوهرش، رسماً از
او جدا شد.
ديوان پروين نخستين بار در سال
1314 شمسي به چاپ رسيد؛ در آن زمان وي شاعري معروف و شناخته شده بود و بيست سال از
شروع شاعرياش ميگذشت؛ اهل فضل و ادب نيز با اشعار او در دورهي دوم مجلهي بهار
كه به همت پدر وي انتشار مييافت، آشنا بودند. درهفتم بهمن همان سال، وزارت معارف
در بيست و سومين جلسهي شوراي عالي معارف به پيشنهاد ادارهي انطباعات آن وزارت
خانه، اعطاي نشان درجهي سوم علمي را به پروين تصويب كرد و در 1315 شمسي آن را
براي پروين فرستاد و در مرداد همان سال اعتصامي با سمت كتابدار دانشسراي
عالي به استخدام وزارت معارف در آمد.
ويژگهاي پروين
با آنكه پروين معاصر ما بوده،
آگاهي ما از خصوصيات فردي و شخصيت و حوادث زندگاني او در حد شگفتآوري اندك و محدود
است .
از منابع معتبر نزديك به تاريخ
وفات پروين ميتوان دفتر كوچكي به نام مجموعه مقالات و قطعات اشعار، كه به مناسبت
درگذشت و اولين سال وفات پروين اعتصامي نوشته و سروده است و نخستين بار در
تير 1323 درتهران به چاپ رسيده، ياد كرد. از مجموع گزارشهاي كساني كه پروين را از
نزديك ديده و يا با او سابقهي دوستي و آشنايي داشتهاند، چنين معلوم ميشود كه وي
زني با وقار و متين وكم سخن و صاحب عزت نفس و مناعت طبع بوده و صداقت و صراحت و
تواضع و پاكي طينت و عقيده و خوش رفتاري و پاكدامني را همراه گوشهگيري و بيعلاقگي
به حضور در محافل و مجامع در وجود خويش جمع داشته است. ديوان اشعار وي نيز از
حوادث و وقايع شخصي و اجتماعي تقريباً خالي است و در آن غير از قطعهاي كه در
«تعزيت پدر» و شعري كه براي سنگ مزار خود سروده و نيز شعر «نهال آرزو» كه براي جشن
فارغ التحصيلي كلاس خود در خرداد 1303 گفته است و يكي دو شعر ديگر، شعر ديگري كه
صراحتاً به شناخت شخص شاعر كمكي كند، وجود ندارد.
آنچه از مضامين و معاني اشعار
پروين ميتوان دربارهي خلقيات و روحيات او استنباط كرد، دلبستگي عميق وي نسبت به
پدر و استعداد وافر و شوق فراوان او به آموختن علم و دانش است و ديگر پاكي و
پاكدامني و روحيه ظلم ستيزي و مخالفت با ستم و ستمگران و حمايت و ابراز همدلي و
همدردي با محرومان و ستمديدگان. پس از درگذشت پروين نيز مراسم رسمي دولتي به
مناسبت وفات در بزرگداشت وي برپا نشد و فقط دوستان و علاقهمندان پروين به مناسبت
نخستين سالگرد درگذشت او در فروردين 1321 مجلس يادبودي براي وي برپا كردند، و با
سرودن اشعاري نسبت به سكوت و بيمهري دوران استبداد در حق پروين واكنش نشان دادند.
از جمله اشعاري كه در نخستين سالگرد درگذشت پروين سروده شد، شعري بود به زبان عربي
از عالم و شاعر نجفي ايراني تبار، سيد محمد جمال هاشمي، كه آن را در مجلهي
"الثقافه" مصر منتشر كرد. اين شعر در "شعراءالغري" و نيز در
"مجموعه مقالات" همراه با ترجمه آمده و حاكي از شهرت پروين در همان زمان
حياتش در خارج از مرزهاي ايران است.
شعر پروين
آنچه شعر پروين را ممتاز
ساخته، مضامين و معاني مندرج در اشعار اوست . ديوان پروين آكنده از حقايق الهي و
معنوي و مفاهيم عالي انساني و پند و اندرز و توصيه به خردمندي و نكوهش كبر و غرور
و نخوت و ظلم، و نفرين از فقر و تبعيض و اختلاف طبقاتي و همدردي با مظلومان و بينوايان
و رنج ديدگان و رنجبران است. رنگ ملايمي كه از تابش نور عرفان و فلسفه به مفاهيم
مورد نظر شاعر افتاده، چندان تند نيست كه چشم عامهي خوانندگان را بيازارد. اما در
عوض به شعر او جلا بخشيده است. روح عاطفي و مناظرات تجلي يافته، با روحي عرفاني و
اخلاقي كه در قصايد منعكس شده، تركيب دلپذيري به وجود آورده است.
تعداد اشعاري كه پروين در آنها
سختترين انتقادها را بر شاهان وارد ميكند و از ظلم و ستم اغنيا و قدرتمندان و
درد و رنج محرومان ياد ميكند، به اندازهاي زياد است كه مايهي حيرت ميشود.
پروين در شعر "صاعقهي ما ستم اغنياست" به تقبيح ظلم ميپردازد، و در
شعر "اي رنجبر" زحمتكشان را به انقلاب در برابر ظالمان فرا ميخواند، در
شعر "تيره بخت" فقر را به تصوير ميكشد و در شعر "شكايت
پيرزن" مشروعيت سياسي دولت وقت را مورد شك و ترديد قرار ميدهد. رنگ
سياسي شعر پروين به اندازهاي محسوس است كه بعضي از منتقدان، شعر او را شعر
"سياست و اخلاق" ناميده و گفتهاند كه "سلاست كلام شاعرانه و صلابت
پيام سياسي و مهابت خلل ناپذير اخلاق" در شعر او جمع شده است. شجاعت و آزاد
منشي پروين وقتي قابل درك است كه به ياد آوريم اين اشعار در چه محيطي سروده شده و
حكومت ارعاب و خفقان و فشار و استبداد رضاخان با شاعران آزادي خواه چه رفتاري
داشته است.
وفات پروين
پروين اعتصامي در سوم فرودين
،1320 در آستانهي سي و پنج سالگي، بيمار شد و در پانزدهم همان ماه در اثر ابتلا
به مرض حصبه، درگذشت و در مقبره ي خانوادگي در صحن حضرت معصومه (س) در قم، در كار
پدر به خاك سپرده شد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:7  توسط زلف سحر
|
در هر هنري پديدهاي خاص به عنوان مادّة خام براي آفرينش
به كار گرفته ميشود. نقّاش از خطّ و رنگ بهره ميگيرد، و موسيقي دان به صوت
هماهنگي ميبخشد، و پيكرتراش با خمير و گچ و سنگ و چوب به كار آفرينش ميپردازد.
در رقص و باله از حركات اندام، و در تئاتر از بازيگري و تقليد استفاده ميشود، و
در هنر سينما همة اين هنرها با هم به كار گرفته ميشود.
براي آفرينش آثار ادبي هم، زبان را به عنوان مادّة خام به كار ميبرند، و با آن
مفاهيمي والاتر و فراتر از آن چه در كاربرد معمولي و سادة خود دارد، بيان ميدارند.
موضوع ادبيّات مطالب معمولي روزمرّه يا مباحث علمي و تاريخي نيست، بلكه انديشهاي
است والا كه هر چند از طبيعت و زندگي الهام گرفته ولي با جادوي خيال به صورت شعري
زيبا يا داستاني دل انگيز در آمده و چنان طراحي و ساخته و پرداخته شده، و چنان از
رواني و وحدت و هماهنگي و تناسب و شيوايي و درخشش برخوردار گشته كه از هر واقعيتي
زيباتر و مؤثّرتر و دلفريب تر شده است.
در زبان ادبيّات واژههاي زبده و خوشاهنگ و درخشان و فاخر به ياري تشبيه و استعاره
در قالبهايي هنري و خيال انگيز ريخته ميشوند. نويسنده و شاعر كه انديشهاي والا
در سر و آرزويي خيال انگيز در دل دارد، با تصويرسازي و صحنه پردازي ميكوشد تا
انديشه و احساس خود را به زيباترين و رساترين صورت ممكن به خوانندة خود القا كند،
و خوانند را بدون آن كه خود آگاه شود، به راهي كه ميخواهد بكشاند.
پس
كسي كه ميخواهد شاعر يا نويسنده شود، بايد هم انديشهاي بزرگ و والا داشته باشد و
هم احساس و تخيّلي نيرومند و هم قدرت خلاقيتي شگرف و علاوه بر اين ها بايد از قدرت
بيان و توان استفاده از فنون هنري برخوردار، و به رموز ادبيّات آگاه باشد، تا
بتواند انديشه و احساس خود را به گونهاي هنرمندانه سازمان بخشد و به رشتة كلام
بكشد.
ماخذ: زبان
و ادب فارسي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:5  توسط زلف سحر
|
زن جوانی
در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و
بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی
در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به
دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی
چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این
ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد.
اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها
یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: حالا ببینم این مرد بیادب چکار
خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی
پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این
هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را
بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و
به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل
ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه
بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی
شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل
ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که
عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد
از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود.
متاسفانه دیگر زمانی
برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 18:37  توسط زلف سحر
|
بلام
چون دایه ت شوم چاره نبوسر سخت و بد بخت آواره نبو
او
ملا و ناش و لای دردوههر تا کودکش خوابش بردوه
تا
صدای لایه لیلی مردوهسر نیام و روی سنگ سرده وه
یا و
او گردون صدای واویلمبیم و تخته سنگ درانه لیلم
هر کس
گذارش نه کوچه لیل بو"سه
ی یاقو" آسا هر نه واویل بو
_قصیده
بهار
بین و
شادی دوستداران هم له صنع داوریشابهار آما له نو فرش زمین کرد اخضری
غرش
ابر بهاری له آسمان خیزا و نوهم جهان پیر برنا بی
له باد صرصری
جن و
انس و وحش و طیر و خار و خس و کوه و کشکله شان مس بی له بوی نو بهار عنبری
خیزیان
پی صید غازان کرکسان پرواز وازانریزنان رازان به نقش لوح چرخ چنبری
وای
شمال شق شق شکاوا تخت یخ بند چمنچون امیر المومنین له جنگ فتح خیبری
طغرل
و عنقا و لاچین ، واشه و شاهین شوخپی تفرج پر گشوده تا و شمس خاوری
هدهد
و طاووس و قمری ، مرغ باغ کوهسارهر یکی رازی بناز نغمه ساز دلبری
فوج
بلبل جمع کوکان ای نه باغ و او نه کوهای و چهچه او و قهقه سنج رای
سنجری
قیره
سرسوز بورچین شو له گولاوان طافلقلقان نقاره چین له م بام
قصر قیصری
قاره
غاز و قلنگان گوش گردون کرده کرهم له نو پر بی سراوان لم
بطان چون پری
مختصر
مجموع طیران دسته دسته فوج فوجگه و باغان ، گه و داغان گه و شاخ عرعری
لشکر
نوروز و گل پیش خوان دار هر گلانخیمه پیکا لم بیابان چون سد
اسکندری
گل
شقایق جغد آسا کنج دیواران دنجکاسه ته اسودی پر
کرد نه حوض کوثری
بوی
روح افزای شوبو لم نسار کوهساربو مدی هردم له بو له
مادران مادری
زنبق
و خشخاش و ریحان ، گل خسا و شصت پرگل اشدبو ، کاسنی ،نیلوفریو جعفری
گل
بنفشه ، گل قرنفل ، گل گلاب و ارغواندسته دسته جمع بسته احمری
و اخضری
سبزه
زار و مرغزار و دشت و بام وبحر و بردسته دسته خیمه بسته صف چو سان
عسکری
ارغوان
و نرگس و نسرین و یاس و یاسمنسوسن و لولا و لیمو لاله های احمری
کاج و
شمشاد و صنوبر ، عرعر و سروسهیسر فرازان قد کشیده تا و چرخ داوری
فصل عیشو
فصل نوش و دل نجوش و غم خموشباده نوش و دس نه دوش ماهرویان پری
فصل
ساز و فصل ناز و فصل غمزه فصل رازبوسه سازی ، عشوه بازی ، سرفرازی یاوری
فصل
گل فصل ریاحینفصل سنبل فصل عشقام بهار لاله زار و ام شراب
کوثری
نوجوانان
بلبل آسا صید عشق گلرخانگلرخان مشغول خودسازی
و ناز و دلبری
مختصر
هر سه موالید چار عنصر جمع همخیز یا لم قلبشان بانگ نوای
حیدری
"سید"
بیچاره نه عیش و نه نوش و دل پشیومضطر افسرده و غمناک دست بی
زری
دیم خیال
آما "سید" تو بو چه غمناکی و حزینرو بکه لم بارگاه عدل خان
کلهری
مثل "زین
العابدین خان" خوش لقا و نیک طبعکس ندی لم سایه گردون چرخ اخضری*
گر
بکا دست سخاوت رو به سائل وقت جودصد وکی حاتم له درگا یا
ابن بو چاکری
*_زین
العابدین خان برادر محمد حسن خان حاکم کلهر بوده است.
البته اين مطالب را قبلا از يك سايت كه نامش را فراموش كرده ام ذخيره كرده بودم كه بعد از مدتي تفكر پي بردم جاي چنين اشعاري در وبلاگ خالي است(نويسنده ي وبلاگ)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 11:21  توسط زلف سحر
|
جز درگه حق رفتن در ما هیچ استاین دولت و ملک و سیم وزرها ، هیچ
است
افعال جهان نگاه کردم دیدمنیکی است که نیکست ،
دگرها هیچ است
در مورد سید سخن پیشتر رفته (سید یعقوب
ماهیدشتی) اماباز ناگفته ها بسیار است
مخصوصا این که اشعار وی بسیار کمیاب و تنها به صورت دست نوشته های پراکنده در میان
خاندانهای اصیل باقی مانده است به هرحال اشعار سید سوزی خاص دارد که در کمتر شاعر
کرد میتوان سراغ گرفت و در این باره میتوان او را حافظ کرد لقب داد با اشعاری
سرشار از احساس و قلیانات درونی شاعر ، داستانهای منظوم اورامی او بیشتر در نوای "هوره
"که از نواهای اصیلموسیقی باستانی
است خوانده میشود که خود سید علاوه بر مقام فضل و ادب صوتی خوش داشته و از معروفترین
هوره چرهای زمانه ی خویش بوده است و روایت میشود که سید بواسطه ی غلبات عشق هنگام
هوره خوانی ، سوار میشد و مادیان اصیل خود را برسم قدیم میگرداند و "قیقاج"
میکرد و "جلیت" میانداخت و هوره میخواند . وی در بیضی از اشعارش که
نمونه آنهارا ارائه نموده ام گویشی با حلاوت و خاص خود ابداع نموده که آمیخته ای
از گویشهای اورامی ، سورانی ، لکیو
کرمانجی میباشد. در خاتمهبا دادن هر گونه
حق استفاده حتی بدون ذکر نام مرجع به خوانندگان گرامی ، امید دارم این دو مجموعه
مورد قبول پیشگاه شما عزیزان قرار گیرد
_لوام وجاگه عرب شانانی
عارف استادان صرافان حیحاذق قواصان بحران بی پی
نه ای دورانه دا جهان کردم طیقمر سیمای دیم و بالا چون نی
زوجی سیاحی دیو و فوق نه یرقاصیشان بی نه دوران بی
یاران کی دین حی نه فوق بینار یا نارنگی،بی و میوه نی
دل بی قرار بی دل بردم پی بیحیان خور بین امان و هی هی
واتن سی یاقو کفته وی و ویشور عشق و سر دیوانه خودری
فره کس پی بی ای را کردن طیعمرشان طی کرد نیاوان و بی
مر اوسا یاوی کام دل نه بیبنیشی نه تخت کیکاووس کی
هرویک تشرحیان سر حیلوام و جاگه عرب شانانی
_نه عشقم پیم ادا محلت نه عقلم کات تدبیری
عزیزان ماه رخساری ژ قوس ابروان تیریو جرگم آشنا کردن ندارم هیچ تقصیری
یک عمره پاسبانی کم ژ دور خرمن
حسندو صد من گندم گوناد
جوی نادی و ورزیری
ژ عقل و عشق حیرانم نه زانم قول کامین
کمنه عشقم پیم ادا مهلت نه
عقلم کات تدبیری
سگی پاس سرایی کی سراداران ادن
نانشمن عمری پاسبانیم کرد
چلونی کیم دلگیری
رخ زیبای شیرین بی و خون کوه کن
باعثوها صیاد تردس بی (سید)
برچی و نخجیری
_در پندت ناصحانا چو به گوش عارفان
هرکه فصلی نو بهاران ترک جام می
دکانوبهار عمر شیرینش و
فصل دی دکا
باده نوشی وا ظریفه ارگدایی لی
بخوافخر بر شاهی
جمشید و قباد کی دکا
خوش به حالی او رشه مسته که عمری
سربسرصرفی معشوق و می و چنگ و رباب
و نی دکا
در پندت ناصحانا چو به گوش عارفانخار و خس کی جی له یحری
لحجه بی پی دکا
میرم هر عیشکی له م ایمرو میسر بو
بکاتا و فردا کی ذرانی چرخ
گردون چی دکا
هامسران خالق ذرانی طامی می سید
نچشتاژ ره ذهن و ذکا راهی
نرفته طی دکا
_فکری ام یک نخله ای گل میوه برگی
کردوه
هرکسی لو لبده تامی جرعه ییمی کردوهخضر آسا خوی له مردن تا ابد حی
کردوه
قدرتی حق بین تماشاکن که لو یک قطره
آونار و نارنگی و لیمو لو
شکر نی کردوه
سرو و شمشاد و صنوبر کی شمامه
برادانار مشکینه گلی داوه و هو قه ی بی کردوه
نارو نارنگی و نرگس،لعل و گل مرجان ژنیفکری ام یک نخله ای گل میوه برگی
کردوه
خلق بو یک بوسه نیم گیان او یکی یک گیان
ادابی بفا ام طحره بوی او نیمه گیان
طی کردوه
منعی من بو چی دکین ای زاهدان بی
خورغپد دل دلبر دکا،دل میل
اوخی کردوه
_له م جیگه نه نیشم مگر او جیگه شراوه
شوری به سرم کوتیه له م مستی چاوهله م جیگه نه نیشم مگر او جیگه
شراوه
ئه م زلف و رخ دلبره یا لیل و
نهارهیا هوره رشی
پرده وشی بانی هتاوه
رخسار تو وک منگ و دو زلفت وکو
عقروهر چن که قمر عقروه
راضیم به قضاوه
سوزی دلمه باعث تاو و کلی گریانمعلومه که آگر سببی جوششی
آوه *
ماچان که غزالان چرنی شوره زمینهپس آهوی من پیشه که لم جیگه
رماوه
ایدل گذری که وکمر تاشی فرهادبین ناله کی ایژنه وی
لو دل کاوه
زاهد و خدا غیر خم و ابروی دلدارمیلم نه و مزگت نه و دیر
ونه کتاوه
زلفت و رخت وه چه پریشان و ولاوهصبره و به دلی شیفته یکباره رژاوه
چاوان نگارم و سپاه مژه ماچونای لشکر خون ریژ
امه وقت چپاوه
دلبر له غمت سید بیچاره سر شوخون ریژ به لم چاوه
حتی صبح دماوه
*_بیت مزبور در غزل فوق از نالی میباشد
که سید آنرا بعنوان تضمین بدون قید نام آورده است(دیوان نالی صفحه 105 باهتمام
دکتر معروف خه زنه دار چاپ بغداد)
_گل هوا دا جامه لم تن و دو صد غرو
وقار
باز شد فصل بهار و گشت عالم لاله
زارآشیانشان بست
مرغان لم سریر شاخسار
در بر یاران برون شد چون حبیب از
مدرسهعاشقان مدهوش و یاران
زار و فاضل بیقرار
شد وزیدن باز هر سو باد از طرف
چمنسان اداوک لم دو
زلف سوسن وچتر خمار
بر گرفت اندر کف خود باز لاله جام میطرز گونای عزیزان با چه
خون زارزار
بلبلان چهچه زنان از شوق گل اندر
چمنگل هوا دا جامه
لم تن و دو صد غرو وقار
در سریر قصر خوبان سر بسر چون
آفتابمهوشان لو فکر
هر یک ، سازی خودسازکار
_هر درازی چین دوی چون عمر من کوتا دوی
زلف مشکین دلبرا کم حلقه که بی جادویهر درازی چین دوی چون عمر من کوتا
دوی
گر بوا باد سحر بویی نه زلفت تا
مزاربی مسیحا صدهزار
عظم رمیم احیا دوی
زلف و چاو وخال و خط هریک له یکلا دل
دونیک نفر کی همنوردی چوار بی
پروا دوی
ناوک مژگان تو دلبر له بس جرگم بریصبح و شام اسرین چاوم له غمت
دریا دوی
هرکه حاجی خان صفت رو نا کرند عشق
توخرمن امری ادروید ، هر قدم
بی جادوی*
گوش در سلمانیا چون تو رگ لیلی ادیلاله گون لم خون مجنون دامن
صحرا دوی
زاهدان منعم مکن سید و دلبر دل مدیدی نزانن دل گرفتار رخ زیبا
دوی
*-در بیت فوق مقصود از حاجی خان ،
سردار اجنبی که دلباخته دلبری اهل کرند غرب شده و زمانیکه بی محابا میخواهد به او
حمله کند توسط اهالی قطعه قطعه شده و به هلاکت میرسد.
_هرچند ه که لاتم وخدا مایلی لاتم
دلبر تو نه پرسی که من اوقر له چه
ماتمحیران خم ابرو و زلفان سیاتم
اوضاع کمی دلبره عیبی نیه بو منهر چنده که لاتم و خدا مایلی
لاتم
روژی که و کوی تو رسیم حالی من بیچون حاجی مشکی نمیو راه نجاتم
قربان حیاتم تو که ناتی له حیاتمسر گرد وفاتم گذری کر
له وفاتم
سرزمین ایران از دیرباز، مهد تفکرات
عرفانی و تاملات اشراقی بوده است. از اینرو در طی قرون و اعصار، نام آورانی بیشمار
در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است.
یکی از این بزرگان نام آور، حضرت مولانا
جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است.
او در ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق در بلخ
زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده
است. و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند. بهاء ولد از اکابر صوفیه و
اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست. و در علم عرفان و سلوک سابقه ای
دیرین داشت.
او اهل کشف و ذوق بود و عالمی کامل که در
همه علوم و فنون زمان خود به مقام استادی رسیده بود.
بود اندر همه فنون استادحق به وی علم را تمام
داد
از آنرو که میانه خوشی به قیل و قال و بحث
و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می دانست و نه در مباحثات و
مناقشات کلامی و لفظی، پس پرچم داران کلام و جدال از آن جمله فخرالدین رازی، با او
از سر ستیز درآمدند و همه جا بدو تاختند و وی را رنجاندند. فخرالدین که استاد
سلطان محمد خوارزمشاه بود و روی او نفوذی بی چون و چرا داشت بیش از دیگران شاه را
بر ضد او برانگیخت به طوری که دیگر جای درنگ نبود.
چونکه از بلخیان بهاء ولدگشت دلخسته آن شه سرمد
ناگهش از خدا رسید خطابکای یگانه شهنشه اقطاب
چون تو را این گروه آزردنددل پاک تو را از جا بردند
به در آ از میان این اعداتا فرستیمشان عذاب و بلا
سلطان العلما رخت سفر بربست و بلخ و
بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته،
به شهر خویش باز نگردد و این در زمانی بود که زمینه های هجوم مغول به ایران نیز
فراهم می گشت.
کرد تاتار قصد آن اقواممنهزم گشت لشکر اسلام
بدرستی معلوم نیست که سلطان العلما در چه
سالی از بلخ کوچید. به هر حال جای درنگ نبود پس شهر به شهر، دیار به دیار رفت تا
به بغداد رسید و چندی در آن شهر اقامت کرد و و سپس راه حج در پیش گرفت و بعد به
ارزنجان آمد و زمستان را در شهر آق شهر ارزنجان گذراند. چون خواست از آن شهر سفر
کند، علاءالدین کیقباد، قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد.
او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه
عام و خاص قرار گرفت و همگان از سخنان حکمت بار و عارفانه وی بهره ها گرفتند:
آمدند و زیارتش کردندقند پند ورا از جان خوردند
سید برهان الدین محقق ترمذی
او مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و
نخستین کسی است که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی علاوه بر کمالات
اخلاقی و مدارج روحانی، دانشمندی کامل و فاضلی تمام عیار بود.
جان او بود معدن اسرارهمچو خورشید چشمه
انوار
ناگهان او بار سفر بربست تا به دیدار مراد
و مرشد خود، سلطان العلما در قونیه برسد. شهر به شهر دیار به دیار ره می پیمود.
هامونهای قفر و خشک را پشت سر می نهاد تا اینکه به قونیه رسید و یکسر به سراغ
سلطان العلما را گرفت. غافل از اینکه او یکسال پیش از این، خرقه تهی کرده و کالبد
جسمانی را در خاکستان دنیا نهاده و به ملکوت اعلی پرگشوده است.
وقتی که سید نتوانست به دیدار سلطان
العلما نائل شود رو به مولانا کرد و گفت: تو در عالم فتوی و شریعت جانشین پدر شدی
اما در باطن هم علومی هست که از وی به من رسیده است. این معانی را از من بیاموز تا
خلف صدق پدر شوی.
به دستور سید، مولانا به ریاضت پرداخت و
سه چله متوالی برآورد و پس از این ریاضت معلوم شد که نقد و وجود این انسان، پاک و
خالی از غل و غش است.
مولانا مدت نه سال با سید همنشین و مصاحب
بود و زان پس سید برهان الدین رحلت کرد.
بود در خدمتش به هم نه سال تا که شد مثل او به قال و به حال
طلوع شمس
مولانا در آستانه چهل سالگی مردی به تمام
معنی، عارف و دانشمند و جامع علوم و فنون مختلف دوران خود بود و مریدان و عامه
مردم، چون پروانه بر گرد شمع وجود او می چرخیدند و حصه ها می جستند و بهره ها می
بردند. تا اینکه قلندری گمنام و ژنده پوش به نام شمس الدین تبریزی به قونیه آمد و
با مولانا برخورد کرد و آفتاب دیدارش، قلب و روح او را بگداخت و یکسره سودایی
شیدایش کرد و این سجاده نشین باوقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا بدانجا
که خود، حال خود را چنین وصف می کند:
پیوستن شمس به مولانا که در حدود سال 642
ه.ق اتفاق افتاد، چنان او را واله و شیدا کرد که درس و بحث وعظ را به یکسو نهاد و
به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت. و از آن زمان طبع ظریف و ذوق سلیم او در شعر و
شاعری شکوفا شد و به سرایش اشعار پرشور و حال عرفانی پرداخت.
خضرش بود شمس تبریزیآنکه با او اگر درآمیزی
هیچکس را به یک جوی نخریپرده های کلام را بدری
شمس به مولانا چه گفت و چه آموخت و چه
فسانه و فسونی ساخت که سراپا دگرگونش کرد معمائی است که «کس نگشود و نگشاید به
حکمت این معما را.»
شیدایی مولانا
مولانا در فراق شمس، بی قرار و نا آرام شد
و یکباره دل از دست بداد و شوریدگی آغازید و روز و شب به سماع و رقص و ترانه
پرداخت.
روز و شب در سماع رقصان شدبر زمین همچو چرخ گردان شد
حال زار و آشفته او در شهر بر سر زبانها افتاد. همه مردم با
حیرت و شگفتی از خود می پرسیدند: شگفتا که چنین مفتی و قطبی که خود، مرجع سوالات و
نیازهای عامه است و امور آنانرا به حکم و فتوی تعیین می کند چه سان عاشق و شیدای
آن ژولیده گمنام شده است؟
غلغله اوفتاد اندر شهرشهر چه؟ بلکه در زمانه و دهر
کاین چنین قطب و مفتی اسلام کوست اندر دو کون، شیخ و امام
حیفا که شیخ ما به کمند این درویش بی نام
و نشان فرو افتاده است.
کمال کامل
مولانا در دمشق هرچه گشت و جست شمس را نیافت و ناچار به
قونیه باز آمد. در این سیر روحانی و سفر معنوی هرچند که شمس را به صورت و جسم
نیافت، ولی حقیقت شمس را در خود طالع دید و دریافت که آنچه به دنبال اوست در خود
حاضر و متحقق است، و همان حال شمس بر او نیز ظاهر و عیان. این سیر روحانی، در او
کمال مطلوب پدید آورد: کبک طریقت بود و باز بلند پرواز حقیقت شد. قطره بود و دریا
شد. ذره بود و آفتاب شد و یکسر شمس شد.
شمس تبریز را به
شام ندیددر خودش دید همچو
ماه پدید
گفت اگرچه به تن
از او دوریمبی تن و روح هر دو نوریم
*
کرد رجعت به روم
باز آمدرفت چون کبک و همچو
باز، آمد
قطره اش چون فزود و دریا شدبود عالی از عشق عالی شد
چون چنین شد مگو نیافت وراکانچه می جست شد بر او پیدا
افلاکی می نویسد: «اگرچه حضرت مولانا، شمس
الدین را به صورت در دمشق نیافت، اما به معنی عظمت او را و چیزی دیگر در خود یافت.»
مولانا به قونیه باز آمد و رقص و سماع را
دوباره از سر گرفت. قوالان و خوانندگان را نزد خود بخوانند و بنوازند و او در سماع
غرق می شد و پیر و جوان، خاص و عام، پخته و خام، همانند ذره ای در آفتاب پر نور او
می گشتند و چرخ می زدند.
پیر و برنا چو ذره ها رقصانپیش آن آفتاب عشق از جان
صلاح الدین زرکوب
مولانا بنا بر عقیده عارفان و صوفیان بر
این باور بود که جهان، هرگز از مظهر حق خالی نگردد. و حق در همه مظاهر، پیدا و
ظاهر است؛ منتهی در میان مظاهر، این مظهر اتم است که لیاقت تامه برای مظهر اعلی
شدن دارد. و اینک باید دید که آن آفتاب جهان تاب که در کالبد خاکی شمس تبریزی طلوع
و آنگه غروب کرده از کدامین کران سر برون می آورد و از چه مشرقی طالع می گردد و از
وجود چه کسی نمایان می شود؟
شیخ صلاح الدین زرکوب، توانست این لیاقت و
شایستگی را در خود حاصل کند و جای خالی شمس را تا حدودی پر سازد.
صلاح الدین، مردی عامی و امی و از مردم
قونیه بود و پیشه زرکوبی داشت و از علم و سواد بی بهره، حتی کلمات را هم صحیح بر
زبان نمی آورد. به قفل، قلف می گفت و به مبتلا، مفتلا !
افلاکی در این باره میگوید: «همچنان منقول
است که روزی حضرت مولانا فرمود که آن قلف را بیاورند. و در وقت دیگر فرمود که
فلانی مفتلا شده است. بوالفضولی گفت باشد که آن قفل بایستی گفتن و درست آنست که
مبتلا گویند. فرمود که موضوع آن چنان است که گفتی و درست آنست که مبتلا گویند. اما
جهت رعایت خاطر عزیزی چنان گفتم که روزی خدمت شیخ صلاح الدین مفتلا گفته بود و قلف
فرمود و راست آنست که او گفت. چه اغلب اسما و لغات، موضوعات مردم در هر زمانی است
از مبدا فطرت.
مولانا مدت هفت سال بر این حال بود که در
اوج شوریدگی و آشفته سری و بی قراری، مردی صاحبدل را که محضر شمس را نیز درک کرده
بود، به عنوان مصاحب و یار خلوتی برگزید و دید که شمس از افق او تابیدن کرده است.
و این یار غار تا حدی موجب آرامش درون و تسلی خاطر او گشت و خود گفت آن شمس که می
گفتم و می جستم به صورت صلاح الدین باز آمد و مرا آرامش داد و او درواقع نرفته است
بلکه تنها جامه عوض کرده و به صورت صلاح الدین درآمده است.
گفت آن شمس دین که می گفتمباز آمد به ما چرا خفتم
او بدل کرد جامه را وآمدتا نماید جمال و بخرامد
مولانا، زرکوب را خلیفه خود ساخت و به
مریدان نیز گفت: من سر شیخی ندارم و هرکس راه حق خواهد به شیخ صلاح الدین دست
ارادت دهد و حتی سلطان ولد را نیز با آنهمه مقام علمی و باطنی سفارش اکید کرد که
باید حلقه ارادت زرکوب را به گوش کند زیرا شاه راستین و مرشد متین هموست.
گفت بنگر رخ صلاح الدینکه چه ذات است آن شه حق بین
مقتدای جهان جان است اومالک ملک لامکان است او
هرچند سلطان ولد، تسلیم سفارش پدر خود
(مولانا) بود، ولی در عین حال مقام خود را بویژه در علوم و معارف برتر و بالاتر از
زرکوب می دانست. ولی سرانجام به فراست دریافت که معلومات و معارف ظاهری و محفوظات
صوری، نمی تواند چاره ساز مشکلات روحی و معضلات معنوی باشد، ای بسا گردش نگاهی،
همه ذخیره های معنوی آدمی را بر باد فنا دهد و فقیر محضش گرداند. او با این تامل
از ورطه خودبینی و انانیت گذشت و رام و آرام از سر صدق و صفا مرید زرکوب شد و سر
بدو سپرد.
وفات شیخ صلاح الدین
مولانا ده سال با زرکوب هم صحبت بود و جای
خالی شمس را با او پر کرده بود. تا اینکه زرکوب رنجور و بیمار شد و سرانجام نیز
خرقه تهی کرد. او وصیت کرده بود که چون بمیرد بر جنازه اش آئین عزا و سوگواری برپا
ندارند، زیرا رفتن به سوی محبوب حقیقی و وصال به مطلوب و ترک کردن مصیبت خانه سرای
سپنج موجب سرور و حبور و کمال شادمانی است نه عزا و سوگ، از اینرو مردم، دف زنان و
سماع کنان و هلهله زنان او را به خاک سپردند.
شیخ فرمود در جنازه مندهل آرید و کوس با دف زن
شیخ صلاح الدین زرکوب در قونبه مدفون است
و در جوار مولانا بهاءالدین.
وفات مولانا
در پی تبی سوزان و آتشین در روز یکشنبه
پنجم ماه جمادی الآخر سال 672 ه.ق و وقتی که آفتاب جهانتاب دامن زرنگار خود را از
پهنه زمین برمی چید، آن آفتاب معرفت و حقیقت نیز پرتو خود را از این جهان خاکی
برگرفت و رحلت فرمود.
مدتها بود که جسم نحیف و خسته مولانا در
کمند بیماری گرفتار شده بود. و او در واپسین روزهای حیات خود حال خود را برای حسام
الدین چنین وصف کرد: «الان این مرکب جسم پر علت، گاهی بیمار و گاهی پلنگ و گاهی خر
لنگ هیچ بر مراد دل هموار نمی رود. گاهی لکلک، گاهی سکسک،گاهی قبله، گاهی دبره. نه
می میرد و نه صحت می پذیرد.»
او مشتاقانه در انتظار وصال به محبوب حقیقی
بود و هر آن در پی نهادن کالبد جسمانی و پرگشودن به عالم روحانی. جامی در این باره
گفته است: «خدمت شیخ صدرالدین به عیادت وی آمد فرمود که: رفع درجات باشد. امید است
که صحت باشد. خدمت مولانا جان عالمیان است. فرمود که: بعد از این شفاک الله شما را
باد. همانا که در میان عاشق و معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده است. نمی خواهید که
نور به نور پیوندد؟
من شدم عریان ز تن او از خیالمی خرامم در نهایات الوصال
از آن سو همسر مولانا که دوست داشت این
شمس معرفت پیوسته بر دل سرمازدگان هوی بتابد و گرمیشان بخشد گفت: «ای کاش چهارصد
سال عمرکردی تا عالم را از حقایق و معارف پر ساختی. مولانا فرمود: مگر ما فرعونیم؟
مگر ما نمرودیم؟ اما به عالم خاک، پی اقامت نیامدیم. ما در زندان دنیا محبوسیم.
امید که عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی یک دم در
نشیمن خاک اقامت نگزیدی.»
سرانجام این آفتاب معنا در روز یکشنبه
پنجم جمادی الآخر سال 672 ه.ق سر در نقاب غروب کشید و رحلت فرمود و عالمی را
اندوهگین و ماتم زده کرد.
پنجم ماه در جماد آخربود نقلان آن شه فاخر
سال هفتاد و دو بده به عددششصد از عهد هجرت احمد
در آن روز پر سوز، سرما و یخبندان در
قونیه بیداد می کرد و دانه های نرم و حریرین برف مانند پروانگان سپید بال در فضا
می رقصیدند و آرام و خموش بر زمین می نشستند و بیدرنگ چون آهن و پولاد، سفت و سخت
می شدند.
سیل پرخروش مردم از پیر و جوان، زن و مرد،
مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی در این عزای عظیم و ماتم کبیر شرکت داشتند. و در آن
سوز و سرما، بی پروا، برهنه پا، جامه دران راه می رفتند و بانگ ناله و حنین سر می
دادند. همهمه و غوغا به عرش اعلی می رسید. براستی قیامتی برپا شده بود. افلاکی می
گوید: «بسی مستکبران و منکران که آنروز، زرنا بریدند و ایمان آوردند. و آن روز قلب
زمهریر و زمستان صعب بود و اهالی قونیه اغلب سر و پا و تن برهنه بودند.» تابوت
مولانا چون زورقی بر امواج متلاطم جمعیت این سو و آنسو می رفت. گاه در گرداب جمعیت
ناپدید می شد و گاه پیدا. هرکس به جان می کوشید تا لحظه ای دست بر تابوت او رساند.
مردم شهر از صغیر و کبیرهمه اندر فغان و آه و
نفیر
کلیساها و کنیسه ها و معابد دیگر نیز به
عزا نشستند. مسلمان و مسیحی و یهودی و گبر و . . . همه به یک سو و به یک مقصد در
حرکت بودند. همه حال و مقال یگانه داشتندکه «همدلی از همزبانی خوشتر است». وحدت
بود و تفرقه نبود. گویی روح صمیمی و وحدت گرای مولانا بر همه دلها حکم می راند. بی
رنگی بر رنگها غالب شده بودکه «هست بی رنگی اصول رنگها». جدایی و منی رخت بربسته
بود و همه یک تن واحد بودند. خاخام ها و کشیشها و روحانیان مذاهب دیگر مولانا را
بر سر نهاده و همراه و همدل با مسلمانان شیون می کردند و جامه می دریدند. در این
گیرودار یکی از خام طبعان کج مدار و شریعتمداران ناسازگار، که به مرض تفرقه و تعصب
دچار بود خواست که آنها را از شرکت در این هنگامه عزا و ماتم بازدارد که بر او
بانگ زدند: مولانا مسیح ما بود! او عیسای ما بود! ما راز موسی و عیسی را در او
یافته ایم!
اهل هر مذهبی بر
او صادققوم هر ملتی بر او
عاشق
کرده او را مسیحیان محموددیده
او را جهود خوب چو هود
عیسوی گفته اوست عیسی ماموسوی
گفته اوست موسی ما
چهل شبانه روز این عزا و سوگ بر همین
منوال برپا بود. و زان پس روح و فکر مولاناحکومت حقیقی خود را بر اذهان و قلوب
استوارتر کرد؛ و همه جا از او می گفتند و نقل می کردند و این روح و اندیشه هنوز
نیز باقی است، چراکه ناشی از وحدت است نه تفرقه و تعصب.
بعد چهل روز خانه شدندهمه مشغول این فسانه
شدند
روز و شب بود گفتشان همه اینکه شد آن گنج زیر خاک دفین
وصیت نامه مولانا
جامی می گوید: مولانا در وصیت اصحاب
فرموده است: شما را سفارش می کنم به ترس از خدا در نهان و عیان و اندک خوردن و
اندک خفتن و اندک گفتن. و کناره گرفتن از جرم ها و جریرتها، و روزه داشتن و نماز
برپا داشتن و فرو نهادن هواهای شیطانی و خواهشهای نفسانی و شکیبایی بر درشتی
مردمان و دوری گزیدن از همنشینی با نابخردان و سفلگان و پرداختن به همنشینی با
نیکان و بزرگواران. همانا بهترین مردم کسی است که برای مردم مفید باشد و بهترین
گفتار، کوتاه و گزیده است و ستایش از آن خداوند یگانه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 9:44  توسط زلف سحر
|
سید یعقوب
بن سید ویس که یکی از شعرای كرد زبان است.، در زبان فارسی و کردی دست داشت و شعر
نیکو می سرود و خط خوش می نوشت. وی در جوانی به کرمانشاه رفت و تحصیل کرد و به شعر
گفتن آغاز نمود و سد تخلص کرد و بعد ها نزد آقا حسن خان حاکم کلهر تقرب یافت و چون
نیکو می نوشت. کاتب و نویسندة مخصوص وی شد و تا آخر عمر در خدمت او بسر برد. سید
در ساختن غزل و قصیده و مثنوی توانا بود، دیوانش که حاوی قصاید و غزلیات و قطعات
کردی است به وسیله ی محمد علی سلطانی به طبع رسیده است. در مورد تولد و
وفات او اختلاف وجود دارد، صاحب (تذکرة شعرای کرمانشا) تاریخ فوت او را بسال 1324
هجری نوشته است، اما نویسندة کتاب (تاریخ ادب کردی). تولد او را بسال 1228 هجرسی و
وفاتش را 1301 ذکر کرده است.
آقای غیرت
کرمانشاهی از جوانمردی های سید یعقوب قصه ای نقل کرده که نقل آن در اینجا خالی از
لطف نیست : گویند سید در اوان جوانی در کرمانشاه دل به مهر دختری زیبا بسته و او
را از پدرش خواستار می شود، به علت جوانی و مکنت و سرشناسی و با بذل سرمایه و
مخارج زیاد پدر و دختر را راضی و مسئولش به اجابت میرسد ، صبح روز یکه قرار بوده
مجلس عقد و عروسی در شب آن منعقد گردد به قصد حمام از خانه، خارج در رهگذر خود
جوان ژنده و آشفته حالی را بخاک افتاده و سر به دیوار می بیند و زار زار می گریسته
، در عین مستی وصال و انبساط از ان آشفته حال تفقد کنان جویای احوال می شود و آن
جوان از ابراز درد خودداری و چند بار می گوید تو که هستی ؟ از حال من چه میخواهی ؟
سید با اصرار و سماجت دست او را گرفته بجای خلوتی می برد و جدا جویای چگونگی می
شود. جوان می گوید دردم درمان پذیر نیست و آب از سرم گذشته. عاقبت با سوگند و
اصرار سید اقرار می کند من دلسوخته عشق دختری هستم که او نیز مرا می خواهد و سالها
است در انتظار روز وصالیم، اینک آن دختر امروز مال دیگری می شود و با ذکر نشانی
معلوم می شود همان دختر است. سید او را دلداری و امیدواری می دهد و با خود به حمام
می برد و لباس دامادی خود را به او می پوشاند و به منزل می برد و به اومی گوید مطمئن باش کارت درست می شود عصر او
را با خود به مجلس عقد برده و اهل مجلس که مقدم داماد را استقبال می کنند ، سید
یعقوب فوراً با صدای بلند اعلام می کند که خواستگاری من از ابتدا به نیت این جوان
بوده و اینک دختر باید به عقد او درآید و برای تأمین رفاه و معاش عروس و داماد
خانه و سرمایه کافی هم از خود به آنها می دهد و دو دلداده به هم می رسند.
چنانکه
گفتیم از سید یعقوب قصاید و غزلیات زیادی بیادگار مانده که بسی شیرین و دلنشین و
شیواست. این غزل از اوست که می فرماید:
شوری و سرم
کوتیه لم مستی چاوههیچ
جیگه ننشیم مگر اوجی که شراوه
ام زلف و
رخ دلبره یا لیل و نهارهیا هور رش و پرده کش بان هتاوه
رخسار تووک
مانگه و دو زلفت رک عقروهر چن که
قمر عقروه راضیم به قضاوه
ماچان که غزالان
چرنی شوره زمینهپس آهوی من
چیشه که لم جیگه رماره
چاوان
نگارم و سپاه مژه ماچونای لشکر خونریژه امه وقت چپاو
ای دل گذری
که و قلنگ تاشی فرهادبین
ناله ی کی ایژنوی لم دل کاوه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 9:31  توسط زلف سحر
|
زندگینامه سعدی
در شیراز دیده به جهان گشود. خانوادهاش ازدینآموختگان بودند و پدرش در دستگاه
دیوانی اتابک سعد بن زنگی، فرمانروایفارس شاغل بود. پس از درگذشت پدر، سعدی
که هنوز نوجوان بود، به توصیهاتابک برای ادامه تحصیل عازم بغداد شد و در مدرسه مشهور نظامیه
و دیگرحوزههای
علمی آن شهر به دانشآموزی پرداخت. تا ۶۲۳ (هجری قمری) (۱۲۲۶(میلادی)) سعدی به عنوان طالب علم در
بغداد ماند و از محضر استادانی چونشیخ ابوالفرج جوزی و شیخ شهابالدین سهروردی بهره برد. پس از
دانشآموختگیتصمیم به ترک بغداد گرفت ولی چون ایالت فارس ناامن و محل تاخت و
تازمغولان
بود، به شیراز بازنگشت و برای حج گزاردن و جهانگردی یک رشته سفرهایطولانی را در پیش گرفت.
در این که سعدی از چه
سرزمینهایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظراست و به حکایات خود سعدی هم نمیتوان
چندان اعتماد کرد، زیرا بسیاری ازآنها پایه نمادین و اخلاقی دارند نه واقعی. مسلم است که شاعر به
عراق، شامو
حجاز سفر کرده است و شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، غزنه،آذربایجان، فلسطین،
یمن و افریقای شمالی هم دیدار کرده باشد. او در اینسفرهای سخت ماجراهای بسیار از سر
گذراند که اسارتش به دست فرانکها وبردگی در کار ساختمان برج و باروی شهر
طرابلس از آن جمله است.
پس از حدود سی سال
جهانگردی، وقتی سعدی به زادگاه خود بازگشت، مردیکهنسال بود (۱۲۵۵ (میلادی)) و ابوبکر
بن سعد بن زنگی بر فارس حکومتمیکرد. سالهای باقیمانده عمر سعدی به موعظه و نگارش گذشت. با
استفاده ازتجربهها و آموختههایش کتاب بوستان را در سال ۶۵۵ (هجری قمری)
(۱۲۵۷(میلادی)) به نظم، و
گلستان را در سال ۶۵۶ (هجری قمری) (۱۲۵۸ (میلادی)) بهنظم و نثر نگاشت.
آثار سعدی گلستان
سعدی گلستان
سعدی نام کتابی است که سعدی درمیانههای عمر و یک سال پس از نوشتن بوستان (کتاب نخستش) آن را
به نثرروان
فارسی نوشت. از نثرهای روان، و بیمانند گلستان است که آن را استادسخن میدانند. سعدی در
همان ابتدا و در دیباچه گلستان، کتاب خود را بانثری آغاز میکند که به واقع نشان
دهنده چیرگی او در سخنوری و دانش او درواژه گزینی فارسی است. رفتار شاهان،
منش درویشان، مزایای سکوت، جوانی وپیری از جمله موضوعاتی است که سعدی در هشت باب گلستان از آنها
سخنمیراند.
پایان یافتن گلستان به دست سعدی برابر است با زمانی که مغولان بهوسیله هلاکوخان موفق
به فتح بغداد شدند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:11  توسط زلف سحر
|
زنده یاد پرفسور محمود حسابی(1371 – 1281)
فیزیکدان ایرانی، در تهران زاده شد . پدر و مادرش از مردم تفرش بودند. خانوادهء او
به کارهای دولتی و سیاسی اشتغال داشتند و آثار خدمات آبادانی مانند قنات و مسجد از
جد ایشان در تهران موجود است.
محمود چهار ساله بود که پدربزرگش سفیر
ایران در عراق شد و همراه خانواده اش به بغداد رفت.. پس از دو سال توقف در آن شهر
با خانواده به دمشق رفتند و سال بعد به بیروت منتقل شدند. تحصیلات ابتدایی را در
هفت سالگی در مدرسه فرانسوی بیروت آغاز کرد و در آن جا با زبان فرانسه آشنا شد. تحصیلات
متوسطه خود را در کالج امریکایی بیروت گذراند و در سال 1299 شمسی ایسانس ادبیات و
علوم خود را از دانشگاه امریکایی بیروت گرفت. در 19 سالگی درجه*ی مهندسی راه و
ساختمان را از دانشکده*ی مهندسی بیروت دریافت کرد و بخشی از برنامه آموزشی پزشکی دانشگاه
بیروت را نیز گذراند.
در 1303 پس از اخذ دانشنامه*های ستاره*شناسی
و نجوم و زیست*شناسی از دانشگاه امریکایی بیروت عازم فرانسه شد. در سال 1304 درجه*ی
مهندسی برق را از دانشکده*ی برق ( اکول سوپریور دو الکتریسیته) و در 1305 مدرک تحصیلات
معدن مدرسه*ی عالی معدن پاریس را دریافت کرد. تحصیلات رسمی دکتر حسابی در سال 1306
با اخذ درجه*ی دکترای فیزیک از دانشگاه سوربن فرانسه خاتمه یافت.
او در مدت تحصیل خود زبان های عربی،
انگلیسی، فرانسه و آلمانی را آموخته بود به طوری که می توانست از نوشته های علمی و
فنی آن*ها به خوبی استفاده کند . در ضمن تحصیل رسمی در چند رشته ورزشی از جمله شنا
موفقیت*هایی کسب کرد.
نادان جشن مرگ خویش را با زیاده روی
پیشاپیش جشن می گیرد . بزرگمهر آنچه بار
زندگي را بردوش ماسنگين تر ميسازد، عموماً زياده روي در خود زندگي است. روسو با ولخرجي
تنها مال نمي رود ، زمان ارزشش فراتر است ، و آن هم نابود مي شود . ارد بزرگ بارها
سُفره های رنگین تر از نیاز دیدم . پور سینا اگر
بیماری خودنمایی بین مردم گسترش یابد ثروتی برای آبادانی کشور در دست نخواهد بود .
نادر شاه افشار خردمند بر
اساس نیاز بدنبال خواسته است نه نگاه . ارد بزرگ اگر قرار
است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و
يا نوازشي عاشقانه كنيم . شكسپير درست کار
کن ، بجا خرج کن ، تا زندگی آرام و خوشایندی را پشت سر گذاری . ابوریحان بیرونی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 18:50  توسط زلف سحر
|
زیباترین
خوی زن ، نجابت اوست . ارد بزرگ در
دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل . مالرب انتقام
شیرین است مخصوصا برای زنان . بایرون تمدن
چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است . امرسون زن
رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست . آناتول فرانس اگر
زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟ . ناپلئون مردها
را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت. برنارد شاو نگهداری
دم ماهی و دل زن از مشکلات است . آرتور شوپنهاور به
سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن ! . فردریش نیچه مردان
آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان . رومن رولان اگر
از طبقه بالا زن بگیرید، بهجای خویشاوند ارباب خواهید داشت. لئوپول مردان
قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند. کونته ورسیه با
زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد . بردون خشم
زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند . رابیندرانات تاگور زن
همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند ، نه تاریخ تولد . ارهارد هرچه
ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند . لرد بایرن زن
تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است. گوته زنانیکه
می خواهند مرد باشند،زنانی هستند که نمی دانند زن هستند .الکساندر دوما برای
تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...مارکوس آنا زن
کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود . هرود منشأ
هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود. لامارتین چیزی
که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش . ویلیام
شکسپیر جنبش
تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود . فردریش
نیچه شیرین
ترین سخنان در زندگی ، خوش آمد گویی بی غل و غش زن به شوهر خویش است . جورج ولز زن
زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه
دهند. برنارد شاو هر
کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده
است . شیلر زن
عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد, و مرد عاقل می گذارد که زنش اورا تربیت کند . مارک
تواین خانما
ذوق کنید هیچ
چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود می
داند . جونسون مردانی
که بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی می کنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن
می تازند . ارد بزرگ زنان
به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ آن
شریک باشند. داستایوفسکی اگر
شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد کمتر دچار
گسست می شوند . ارد بزرگ زن
کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه
عنایت است . اقبال لاهوری آیندۀ
اجتماع در دست مادران است . اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ، تنها اوست که
می تواند آن را نجات دهد . ابوفور به
هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ، به همان اندازۀ قدرت
فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است . میشله آیا
برده هستی؟ پس
دوست نتوانی بود آیا
خودکامه هستی؟ پس
دوستی نتوانی داشت در
زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان
دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس . فردریش نیچه زن
وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ،مهربانی
و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد . آلفونس دوده زنان
تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند , زیرا برای اینکه توضیحبدهند
که چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارند. بابهاپ کسانیکه
ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند . دیسرائیلی خودپسندی
زنان بزرگترین علت بد بختی ایشان و زوال خانواده هاست . هیچ چیزبه
اندازۀ خودپسندی زن ها بنای خانواده ها را ویران نکرده است . چارلیچاپلین کشتن
میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن استکه
سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری دوباره بیرون می زند!! . ورا هتریکس زن
ها علاقۀ زیادی به ریاضیات دارند ، زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو وقیمت
لباسهایشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند وپنجاه
سال هم بر سن بهترین دوستان خود می افزایند . مارسل
آشار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 18:44  توسط زلف سحر
|
چه غصه هايي بخاطر اتفاقات بدي که هرگز
در زندگي ام پيش نيامد خوردم . ميکل آنژ
هرگز نمي
توان با آدمهاي کوچک کارهاي بزرگ انجام داد . سيسرون
با داشتن
اراده قوي مالک همه چيز هستيد . گوته
گِره هاي
که به هزار نامه دادگستري باز نمي شود ، به يک نگاه و يا نداي ريش سفيدي گشاده مي
گردد . ارد بزرگ
اراده
قويست که به همه قواي ديگر حکمراني مي کند . بشرطيکه ما آنرا با قوه عقل هموار
سازيم
. دوفون
اختلافنظر وقتي خوشايند مي گردد که
دو طرف به منظور کشف حقيقت ، دوستانه به جر وبحث بپردازند . مناظره وقتي شکنجه آور
است که يک طرف سعي کند به زور حرفخود را به کرسي بنشاند . ف – و – رابرتن
انتخابات
نياز به هنجاري خردمندانه دارد خردي که باور همه نخبگان آزاد انديش کشور باشد . ارد
بزرگ
آرزو ريشه
حيات ماست . اگرچه اي ريشه حيات ما را به تدريج مي سوزاند . ولي همين ريشه مايه
زندگي است . نيچه
اگرخوب دقت كنيد موضوع راز قدرت
نيات ما تنها بايد چشمهايمان راخوب با كنيم ونگاه كنيم مي توانيد مصداق قانون جاذبه
را ببينيد بيشتر ازبيمار حرف ميزند خودش بيمار است بيشتر از ثروت حرف مي زند ثروتمند است درواقع تمامچيزهايي شما تجربه مي كنيد . جان
دمارتيني
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 18:40  توسط زلف سحر
|
زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ....آلبرت انیشتین
جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند
میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس
همه دوست دارند به بهشت بروند,اما کسی دوست ندارد بمیرد .بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد.
شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد. زرتشت
چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر.
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچهبا خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.
بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید.
وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمیسازه.
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که تو چگونه می افتی
آدم ها را از انچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از انچه درباره انها می گویند.
فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوریچیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم.
آن چه هستی هدیه خداوند به توست و آن چه می شوی هدیه تو به خداوند.
شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها میکند پرهایش سفید میماند، ولی قلبش سیاه میشود....
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است- دکتر علی شریعتی **
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (کورش کبیر)
نویسنده معروفی می گوید: زن مانند کروات است هم زیبایی به مرد می بخشد و هم گلویش را فشار می دهد.
چارلی چاپلین: وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده
موفق کسی است که با آجرهایی که بطرفش پرتاب می شود، یک بنای محکم بسازد.
تمدن جدید زن را کمی عاقلتر کرده است، اما به واسطه آزمندی مرد، بر رنج زن افزوده است.
زن دیروز همسری خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه ای بی نوا.
شکسپیر:عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش
چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست.
زندگی مثل پیاز است که هر برگش را ورق بزنی اشکتو در می یاره.
باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام طره از پیشانی ات بردار ای خورشیدکم! در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام در میان مردمان دنبال آدم گشته ام در میان کوه سوزن کاه را گم کرده ام زندگی بی عشق شطرنجی ست در خورد شکست در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام
خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم حال می بینم که حتا چاه را گم کرده ام زندگی آنقدر هم درهم نبود و من فقط سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام...
دکارت گفته: هیچ چیز در دنیا بهتر از عقل تقسیم نشده است ، چون هر کسی فکر می کند بیشتر از بقیه دارد. اما حکیم دیگری گفت: هیچ چیز در دنیا بهتر از عقل تقسیم نشده بود ، اگر هر کسی فکر می کرد کمتر از بقیه دارد.
البته شاید این جوری دعوای کمتری بود ، اما در هر صورت هر کسی حق دارد عقل خودش را بیشتر از بقیه بداند ، چرا که دست کم یک نفر عقلش بیشتر از بقیه است و این مسئله غیر ممکن نیست که آن یک نفر چه بسا من باشم.
البته زیادی عقل و دانش هم که چیز خوبی نیست ، چنانکه حضرت آدم و حوا تا آن موقع که از میوه درخت معرفت نخورده بودن شاد و شنگول در بهشت زندگی می کردند ، و فقط بعد از گاز زدن آن میوه بود که خود ، نوه ، نبیره ، ندیده ، نشنیده ، و من و شما و همه را بدبخت کردند. بگذریم...
با لینک کردن این وبلاگ در سایت خودتون می تونید خوشمزگی افکار بزرگان را به لبهای تشنه دیگران بچشانید.
نظر شما نسبت به مطالب باعث بها دادن به مطالب و دست رنج های اینجانب میشود.